چو شد ساخته کار آتشکده
همان جای نوروز و جشن سده
پس از ساخت آتشکده، مردم به جشن نوروز و سده آمدند. آزادگان و موبدان در محضر آتشکده اجتماع کردند و هدایا ارسال کردند. در این میان، شاهنشهان به شادی آمدند و برای آتشکده هدایایی از جمله طلا و نقره آوردند. همچنین به نیازمندان و یتیمان کمک کردند و عادلانه میان آنها تقسیم کردند. شاه به منظور شادابی و برقراری عدل در کشور، دستور داد تا تاج خاقان چین را پیش آوردند و آتشکده را با زر و گوهر بیاراستند. سپس به تیسفون رفت و بزرگان و مهتران او را پذیرا شدند. نرسی وقتی شاه را با درفش و لشکر دید، به او احترام گذاشت و او را بر تخت نشاند. شاه با بخشش به نیازمندان و برقراری آرامش در کشور، همگان را خوشحال کرد و زمانه پر از شادی و عدل شد. در این جشن، هر کسی که شرکت کرد، خلعت و احترام دریافت کرد و غم و رنج از دلها زدوده شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو شد ساخته کار آتشکده
همان جای نوروز و جشن سده
بیامد سوی آذرآبادگان
خود و نامداران و آزادگان
پرستندگان پیش آذر شدند
همه موبدان دست بر سر شدند
پرستندگان را ببخشید چیز
وز آتشکده روی بنهاد تیز
خرامان بیامد به شهر صطخر
که شاهنشهان را بدان بود فخر
پراگنده از چرم گاوان میش
که بر پشت پیلان همی راند پیش
هزار و صد و شست قنطار بود
درم بو ازو نیز و دینار بود
که بر پهلوی موبد پارسی
همی نام بردیش پیداوسی
بیاورد پس مشکهای ادیم
بگسترد و شادان برو ریخت سیم
به ره بر هران پل که ویران بدید
رباطی که از کاروانان شنید
ز گیتی دگر هرکه درویش بود
وگر نانش از کوشش خویش بود
سدیگر به کپان بسختید سیم
زن بیوه و کودکان یتیم
چهارم هران پیر کز کارکرد
فروماند وز روز ننگ و نبرد
به پنجم هرانکس که بد با نژاد
توانگر نکردی ازو هیچ یاد
ششم هرکه آمد ز راه دراز
همی داشت درویشی خویش راز
بدیشان ببخشید چندین درم
نبد شاه روزی ز بخشش دژم
غنیمت همه بهر لشکر نهاد
نیامدش از آگندن گنج باد
بفرمود پس تاج خاقان چین
که پیش آورد مردم پاکدین
گهرها که بود اندرو آژده
بکندند و دیوار آتشکده
به زر و به گوهر بیاراستند
سر تخت آذر بپیراستند
وزان جایگه شد سوی طیسفون
که نرسی بد و موبد رهنمون
پذیره شدندش همه مهتران
بزرگان ایران و کنداوران
چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه
درفش دلفروز و چندان سپاه
پیاده شد و برد پیشش نماز
بزرگان و هم موبد سرفراز
بفرمود بهرام تا برنشست
گرفت آن زمان دست او را به دست
بیامد نشست از بر تخت زر
بزرگان به پیش اندرون با کمر
ببخشید گنجی به مرد نیاز
در تنگ زندان گشادند باز
زمانه پر از رامش و داد شد
دل غمگنان از غم آزاد شد
ز هر کشوری رنج و غم دور کرد
ز بهر بزرگان یکی سور کرد
بدان سور هرکس که بشتافتی
همه خلعت مهتری یافتی