چو شاپور بنشست بر جای عم
از ایران بسی شاد و بهری دژم
شاپور بر تخت نشست و به خردمندان و موبدان گفت که دروغگو دیگر نمیتواند بر آنها سلطه داشته باشد. او تأکید کرد که بزرگی و شرف از راستی و صداقت ناشی میشود و دروغگویی به کسی کمک نخواهد کرد. وی به لزوم نگهداری زبان و پرهیز از کلام زهرآلود اشاره کرد و گفت که دوستی با دروغ و ناپاکی به هیچ کس سودی نمیرساند. او همچنین به چهار عنصر موجود در سرشت انسان اشاره کرد و خاطرنشان کرد که انسان با صداقت و شرافت میتواند نام نیک و خوشی برای خود به ارمغان آورد. سپس شاپور از یزدان دعا کرد و پس از پنج سال، به شکار رفت. در این میان، دچار خواب شد و سکان جنگ را به کید دیگری سپرد. او از خطرات زندگی و نشیب و فرازهای آن یاد کرد و بیتوجه به سرنوشتهای محتوم، به جستجوی هنر و رازهای زندگی پرداخت. پیام اصلی این است که انسان باید به راستی و صداقت پایبند باشد و از دروغ و فریب دوری کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو شاپور بنشست بر جای عم
از ایران بسی شاد و بهری دژم
چنین گفت کای نامور بخردان
جهاندیده و رایزن موبدان
بدانید کان کس که گوید دروغ
نگیرد ازین پس بر ما فروغ
دروغ از بر ما نباشد ز رای
که از رای باشد بزرگی به جای
همان مر تن سفله را دوستدار
نیابی به باغ اندرون چون نگار
سری را کجا مغز باشد بسی
گواژه نباید زدن بر کسی
زبان را نگهدار باید بدن
نباید روان را به زهر آژدن
که بر انجمن مرد بسیار گوی
بکاهد به گفتار خود آبروی
اگر دانشی مرد راند سخن
تو بشنو که دانش نگردد کهن
دل مرد مطمع بود پر ز درد
به گرد طمع تا توانی مگرد
مکن دوستی با دروغ آزمای
همان نیز با مرد ناپاکرای
سرشت تن از چار گوهر بود
گذر زین چهارانش کمتر بود
اگر سفلهگر مرد با شرم و راد
به آزادگی یک دل و یک نهاد
سیم کو میانه گزیند ز کار
بسند آیدش بخشش کردگار
چهارم که بپراگند بر گزاف
همی دانشی نام جوید ز لاف
دو گیتی بیابد دل مرد راد
نباشد دل سفله یک روز شاد
بدین گیتی او را بود نام زشت
بدان گیتیاندر نیابد بهشت
دو گیتی نیابد دل مرد لاف
که بپراگند خواسته بر گزاف
ستوده کسی کو میانه گزید
تن خویش را آفرین گسترید
شما را جهانآفرین یار باد
همیشه سر بخت بیدار باد
جهاندارمان باد فریادرس
که تخت بزرگی نماند به کس
بگفت این و از پیش برخاستند
ز یزدان برو آفرین خواستند
چو شد سالیان پنج بر چار ماه
بشد شاه روزی به نخچیرگاه
جهان شد پر از یوز و باران و سگ
چه پرنده و چند تازان به تگ
ستاره زدند از پی خوابگاه
چو چیزی بخورد و بیاسود شاه
سه جام می خسروانی بخورد
پراندیشه شد سر سوی خواب کرد
پراگنده گشتند لشکر همه
چو در خواب شد شهریار رمه
بخفت او و از دشت برخاست باد
که کس باد ازان سان ندارد به یاد
فروبرده چوب ستاره بکند
بزد بر سر شهریار بلند
جهانجوی شاپور جنگی بمرد
کلاه کیی دیگری را سپرد
میاز و مناز و متاز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج
که بهر تو اینست زین تیرهگوی
هنر جوی و راز جهان را مجوی
که گر بازیابی به پیچی بدرد
پژوهش مکن گرد رازش مگرد
چنین است کردار این چرخ تیر
چه با مرد برنا چه با مردپیر