همی بود شاپور با داد و رای
بلنداختر و تخت شاهی به جای
شاپور، پادشاه عادل و دانا، پس از سی سال حکومت بر تخت سلطنت نشسته بود، اما با گذشت زمان، فر و شکوه سلطنت او رو به زوال رفت. او به اورمزد، که نماد خرد و بیداری است، میگوید که باید به آگاهی و مدیریت جهان بپردازد و در کنار مردم یاریگر باشد. شاپور به او توصیه میکند که در مشکلات امید به شاهی نداشته باشد و به گردآوری دانش و فضائل بپردازد. او بر اهمیت داد و کمک به دیگران تأکید میکند و هشدار میدهد که از آزار و فریاد برنجد، زیرا خوشبختی از نیکی و بخشش به دست میآید. در نهایت، شاپور نگران آینده خود و بیتوجهی نسبت به ارث و یادش در میان فرزندان و حتی خویشانش است و به اورمزد توصیه میکند که به یزدان و راهنماییهای او نزدیکی جستجو کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همی بود شاپور با داد و رای
بلنداختر و تخت شاهی به جای
چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه
پراگنده شد فر و اورنگ شاه
بفرمود تا رفت پیش اورمزد
بدو گفت کای چون گل اندر فرزد
تو بیدار باش و جهاندار باش
جهاندیدگان را خریدار باش
نگر تا به شاهی ندارد امید
بخوان روز و شب دفتر جمشید
بجز داد و خوبی مکن در جهان
پناه کهان باش و فر مهان
به دینار کم ناز و بخشنده باش
همان دادده باش و فرخنده باش
مزن بر کمآزار بانگ بلند
چو خواهی که بختت بود یارمند
همه پند من سربسر یادگیر
چنان هم که من دارم از اردشیر
بگفت این و رنگ رخش زرد گشت
دل مرد برنا پر از درد گشت
چه سازی همی زین سرای سپنج
چه نازی به نام و چه نازی به گنج
ترا تنگ تابوت بهرست و بس
خورد گنج تو ناسزاوار کس
نگیرد ز تو یاد فرزند تو
نه نزدیک خویشان و پیوند تو
ز میراث دشنام باشدت بهر
همه زهر شد پاسخ پایزهر
به یزدان گرای و سخن زو فزای
که اویست روزی ده و رهنمای
درود تو بر گور پیغمبرش
که صلوات تاجست بر منبرش