به بغداد بنشست بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دلفروز تاج
این متن وصفی از تاجگذاری شاهی در بغداد است که بر تخت عاج نشسته و تاج بزرگی بر سر نهاد. او با کمر بسته و گرزی در دست، محل نشستن خود را تزئین کرده و به عنوان شهنشاه معرفی میشود. او ادعا میکند که گنج و ثروت او، جهان را زنده نگاه میدارد و هیچکس نمیتواند آن را از او بگیرد. او بر این باور است که اگر جهان از او خشنود باشد، از خاک تیره نیز دریغ نخواهد کرد. شاه اعلام میکند که کل جهان تحت حمایت اوست و هیچکس نباید از کارگزاران او ناامید شود. او نباید بگذارد کسی دلش پر از آرزو بماند، چه این فرد بنده باشد و چه انسان نیکخو. سپس او دستور میدهد که لشکری به هر سو فرستاده شود تا با دشمنان سر جنگ آورند. در پایان، همگان او را ستایش میکنند و برای آبادانی زمین دعای خیر میکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به بغداد بنشست بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دلفروز تاج
کمر بسته و گرز شاهان به دست
بیاراسته جایگاه نشست
شهنشاه خواندند زان پس ورا
ز گشتاسپ نشناختی کس ورا
چو تاج بزرگی به سر برنهاد
چنین کرد بر تخت پیروزه یاد
که اندر جهان داد گنج منست
جهان زنده از بخت و رنج منست
کس این گنج نتواند از من ستد
بد آید به مردم ز کردار بد
چو خشنود باشد جهاندار پاک
ندارد دریغ از من این تیره خاک
جهان سر به سر در پناه منست
پسندیدن داد راه منست
نباید که از کارداران من
ز سرهنگ و جنگی سواران من
بخسپد کسی دل پر از آرزوی
گر از بنده گر مردم نیکخوی
گشادست بر هرکس این بارگاه
ز بدخواه وز مردم نیکخواه
همه انجمن خواندند آفرین
که آباد بادا به دادت زمین
فرستاد بر هر سوی لشکری
که هرجا که باشد ز دشمن سری
سر کینهورشان به راه آورید
گر آیین شمشیر و گاه آورید