چو شب روز شد بامداد پگاه
بفرمود تا بازگردد سپاه
در این قطعه، زمانی که صبح میرسد، فرمانده دستور میدهد که سپاه به عقب برگردد. دو چهرهای که به رنگ نی هستند، در حال آمدن هستند و شب تیرهای در حال فرا رسیدن است. شخصی نامهای برای پسرش مینویسد و از او میخواهد که یکی از عیوب را به باغ ببرد. اردشیر از حال خواب بیدار میشود و متوجه میشود که تیر از کمانش کمانه شده است. او به سوی پارس میآید تا پنهانی دنبال چیزی باشد و از گفتن این موضوع به دیگران پرهیز میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو شب روز شد بامداد پگاه
بفرمود تا بازگردد سپاه
بیامد دو رخساره همرنگ نی
چو شب تیره گشت اندر آمد بری
یکی نامه بنوشت نزد پسر
که کژی به باغ اندر آورد بر
چنان شد ز بالین ما اردشیر
کزان سان نجست از کمان ایچ تیر
سوی پارس آمد بجویش نهان
مگوی این سخن با کسی در جهان