چو دارا به دل سوک داراب داشت
به خورشید تاج مهی برفراشت
در این متن، دارا به عنوان یک پادشاه قوی و پرنفوذ خود را معرفی میکند و بر اهمیت اطاعت از دستوراتش تأکید میکند. او به سران و جنگاوران میگوید که هیچکس حق ندارد از فرمان او سرپیچی کند و هر کس که چنین کند، باید با عواقب سختی مواجه شود. دارا همچنین بیان میکند که او پاسخگوی هیچکس نیست و خودش رهنمای مردم است. سپس او به دبیر خردمند خود دستور میدهد تا نامهای به شاهان و خودکامههای دیگر بنویسد و در آن بیان کند که هر کسی که از رای و فرمان او تخطی کند، عذاب خواهد دید. دارا با تقسیم غنایم و جوایز به سپاهیانش، وفاداری و قدرت خود را تقویت میکند و با برگزاری جشنی در اهواز، نشان میدهد که پادشاهی و بزرگی او چگونه است و به درویشان نیز کمک میکند. این متن به وضوح قدرت و اقتدار دارا را نشان میدهد و نحوه تعامل او با اطرافیان و دیگر پادشاهان را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو دارا به دل سوک داراب داشت
به خورشید تاج مهی برفراشت
یکی مرد بد تیز و برنا و تند
شده با زبان و دلش تیغ کند
چو بنشست برگاه گفت ای سران
سرافراز گردان و کنداوران
سری را نخواهم که افتد به چاه
نه از چاه خوانم سوی تخت و گاه
کسی کو ز فرمان من بگذرد
سرش را همی تن به سر نشمرد
وگر هیچ تاب اندر آرد به دل
به شمشیر باشم ورا دلگسل
جز از ما هرانکس که دارند گنج
نخواهم کسی شاددل ما به رنج
نخواهم که باشد مرا رهنمای
منم رهنمای و منم دلگشای
ز گیتی خور و بخش و پیمان مراست
بزرگی و شاهی و فرمان مراست
دبیر خردمند را پیش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند
یکی نامه بنوشت فرخ دبیر
ز دارای داراب بن اردشیر
بهر سو که بد شاه و خودکامهای
بفرمود چون خنجری نامهای
که هرکو ز رای و ز فرمان من
بپیچد ببیند سرافشان من
همه گوش یکسر به فرمان نهید
اگر جان ستانید اگر جان دهید
سر گنجهای پدر برگشاد
سپه را همه خواند و روزی بداد
ز چار اندرآمد درم تا بهشت
یکی را بجام و یکی را به تشت
درم داد و دینار و برگستوان
همان جوشن و تیغ و گرز گران
هرانکس که بد کار دیده سری
ببخشید بر هر سری کشوری
یکی را ز گردنکشان مرز داد
سپه را همه چیز باارز داد
فرستاده آمد ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری
ز هند و ز خاقان و فغفور چین
ز روم و ز هر کشوری همچنین
همه پاک با هدیه و باژ و ساو
نه پی بود با او کسی را نه تاو
یکی شارستان کرد نوشاد نام
به اهواز گشتند زو شادکام
کسی را که درویش بد داد داد
به خواهندگان گنج و بنیاد داد