چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
گوینده در خواب میبیند که یک جام شراب چون گلاب دارد و شخصی به نام دقیق از جایی ظاهر میشود و داستانهایی درباره آن جام میگوید. او به فردوسی توصیه میکند که شراب ننوشد مگر بر وفق آیین کاوس کی. او درباره شاه محمود صحبت میکند که در شادی و خرمی بر همه فرمان میراند و در کنار تاج و تختش، بخت و لشگری دارد. او پیشبینی میکند که از امرو تا سال ۸۵، او را غم و غصهای نخواهد بود و سپاهیانش به چین خواهند رفت. هیچکس نباید با او درشت سخن بگوید و همه تاج شاهان در دستان اوست. گوینده میگوید که اگرچه دیر سخن گفته، اما هر آنچه را که به دنبالش بوده یافته است. او از روزگار خود خسته شده و اکنون میخواهد بگوید که او زنده است و با خاک آمیخته شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جایی پدید آمدی
بران جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز بر آیین کاوس کی
که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
بدو نازد و لشگر و تاج و تخت
شهنشاه محمود گیرنده شهر
ز شادی به هر کس رسانیده بهر
از امروز تا سال هشتاد و پنج
بکاهدش رنج و نکاهدش گنج
ازین پس به چین اندر آرد سپاه
همه مهتران برگشایند راه
نبایدش گفتن کسی را درشت
همه تاج شاهانش آمد به مشت
بدین نامه گر چند بشتافتی
کنون هرچ جستی همه یافتی
ازین باره من پیش گفتم سخن
سخن را نیامد سراسر به بن
ز گشتاسپ و ارجاسپ بیتی هزار
بگفتم سرآمد مرا روزگار
گر آن مایه نزد شهنشه رسد
روان من از خاک بر مه رسد
کنون من بگویم سخن کو بگفت
منم زنده او گشت با خاک جفت