شب تیره شبدیز لهراسپی
بیاورد با زین گشتاسپی
لهراسپ در شبی تاریک به سراغ گشتاسپ میرود و او را با لباس زربفت رومی و تزییناتی از طلا و جواهرات آماده میکند. آنها عزم سفر به روم دارند و از ایران راهی میشوند. پدر لهراسپ از این سفر آگاه میشود و نگران میشود. او زریر و سایر دانایان را جمع کرده و درباره وضعیت گشتاسپ صحبت میکند. موبد پیشنهاد میدهد که باید دلیرانی پیدا کنند تا گشتاسپ را در صورت بازگشت یاری دهند. او تأکید میکند که گشتاسپ باید به تاج و تخت برسد و در این راه تنها رستم را شایسته این مقام میداند. گروهی از بزرگان به جستجوی پهلوانان دیگر میپردازند اما ناامید برمیگردند. غم و اندوه این مسأله متوجه لهراسپ و نگرانیها متوجه گشتاسپ است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شب تیره شبدیز لهراسپی
بیاورد با زین گشتاسپی
بپوشید زربفت رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای
ز دینار وز گوهر شاهوار
بیاورد چندان کش آمد به کار
از ایران سوی روم بنهاد روی
به دل گاه جوی و روان راه جوی
پدر چون ز گشتاسپ آگاه شد
بپیچید و شادیش کوتاه شد
زریر و همه بخردان را بخواند
ز گشتاسپ چندی سخنها براند
بدیشان چنین گفت کاین شیر مرد
سر تاجدار اندر آرد به گرد
چه بینید و این را چه درمان کنید
نشاید که این بر دل آسان کنید
چنین گفت موبد که این نیک بخت
گرامی به مردان بود تاج و تخت
چو گشتاسپ فرزند کس را نبود
نه هرگز کس از نامداران شنود
ز هر سو بباید فرستاد کس
دلاور بزرگان فریادرس
گر او بازگردد تو زفتی مکن
هنرجوی و با آز جفتی مکن
که تاج کیان چون تو بیند بسی
نماند همی مهر او بر کسی
به گشتاسپ ده زین جهان کشوری
بنه بر سرش نامدار افسری
جز از پهلوان رستم نامدار
به گیتی نبینیم چون او سوار
به بالا و دیدار و فرهنگ و هوش
چنو نامور نیز نشنید گوش
فرستاد لهراسپ چندی مهان
به جستن گرفتند گرد جهان
برفتند و نومید بازآمدند
که با اختر دیرساز آمدند
نکوهش از آن بهر لهراسپ بود
غم و رنج تن بهر گشتاسپ بود