داستان سیاوش

بخش ۱۸

سرودهٔ فردوسی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

بسا رنج‌ها کز جهان دیده‌اند

ز بهر بزرگی پسندیده‌اند

۲

سرانجام بستر جز از خاک نیست

از او بهره زهر است و تریاک نیست

۳

چو دانی که ایدر نمانی دراز

به تارک چرا بر نهی تاج آز

۴

همان آز را زیر خاک آوری

سرش را سر اندر مغاک آوری

۵

ترا زین جهان شادمانی بس است

کجا رنج تو بهر دیگر کس است

۶

تو رنجی و آسان دگر کس خورد

سوی گور و تابوت تو ننگرد

۷

بر او نیز شادی سرآید همی

سرش زیر گرد اندر آید همی

۸

ز روز گذر کردن اندیشه کن

پرستیدن دادگر پیشه کن

۹

بترس از خدا و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس

۱۰

کنون ای خردمند بیدار دل

مشو در گمان‌، پای درکش ز گل

۱۱

ترا کردگار است پروردگار

توی بنده و کردهٔ کردگار

۱۲

چو گردن به اندیشه زیر آوری

ز هستی مکن پرسش و داوری

۱۳

نشاید خور و خواب با آن نشست

که خستو نباشد به یزدان که هست

۱۴

دلش کور باشد سرش بی‌خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

۱۵

ز هستی نشان است بر آب و خاک

ز دانش منش را مکن در مغاک

۱۶

توانا و دانا و دارنده اوست

خرد را و جان را نگارنده اوست

۱۷

جهان آفرید و مکان و زمان

پی پشهٔ خرد و پیل گران

۱۸

چو سالار ترکان به دل گفت من

به بیشی برآرم سر از انجمن

۱۹

چنان شاهزاده جوان را بکشت

ندانست جز گنج و شمشیر پشت

۲۰

هم از پشت او روشن کردگار

درختی برآورد یازان به بار

۲۱

که با او بگفت آن که جز تو کس است

که اندر جهان کردگار او بس است

۲۲

خداوند خورشید و کیوان و ماه

کز اوی است پیروزی و دستگاه

۲۳

خداوند هستی و هم راستی

نخواهد ز تو کژی و کاستی

۲۴

جز از رای و فرمان او راه نیست

خور و ماه از این دانش آگاه نیست

۲۵

پسر را بفرمود گودرز پیر

به توران شدن کار را ناگزیر

۲۶

به فرمان او گیو بسته میان

بیامد به کردار شیر ژیان

۲۷

همی تاخت تا مرز توران رسید

هر آن کس که در راه تنها بدید

۲۸

زبان را به ترکی بیاراستی

ز کیخسرو از وی نشان خواستی

۲۹

چو گفتی ندارم ز شاه آگهی

تنش را ز جان زود کردی تهی

۳۰

به خم کمندش بیاویختی

سبک از برش خاک بر‌بیختی

۳۱

بدان تا نداند کسی راز او

همان نشنود نام و آواز او

۳۲

یکی را همی برد با خویشتن

ورا رهنمون بود زآن انجمن

۳۳

همی رفت بیدار با او به راه

بر او راز نگشاد تا چندگاه

۳۴

بدو گفت روزی که اندر جهان

سخن پرسم از تو یکی در نهان

۳۵

گر ایدون که یابم ز تو راستی

بشویی به دانش دل از کاستی

۳۶

ببخشم ترا هرچه خواهی ز من

ندارم دریغ از تو پرمایه تن

۳۷

چنین داد پاسخ که دانش بس است

ولیکن پراگنده با هر کس است

۳۸

اگر زآن که پرسیم هست آگهی

ز پاسخ زبان را نیابی تهی

۳۹

بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست

بباید به من برگشادنت راست

۴۰

چنین داد پاسخ که نشنیده‌ام

چنین نام هرگز نپرسیده‌ام

۴۱

چو پاسخ چنین یافت از رهنمون

بزد تیغ و انداختش سرنگون

۴۲

به توران همی رفت چون بیهشان

مگر یابد از شاه جایی نشان

۴۳

چنین تا برآمد بر این هفت سال

میان سوده از تیغ و بند دوال

۴۴

خورش گور و پوشش هم از چرم گور

گیا خوردن باره و آب شور

۴۵

همی گشت گرد بیابان و کوه

به رنج و به سختی و دور از گروه

۴۶

چنان بد که روزی پر‌اندیشه بود

به پیشش یکی بارور بیشه بود

۴۷

بدان مرغزار اندر آمد دژم

جهان خرم و مرد را دل به غم

۴۸

زمین سبز و چشمه پر از آب دید

همی جای آرامش و خواب دید

۴۹

فرود آمد و اسپ را برگذاشت

بخفت و همی بر دل اندیشه داشت

۵۰

همی گفت مانا که دیو پلید

بر پهلوان بد که آن خواب دید

۵۱

ز کیخسرو ایدر نبینم نشان

چه دارم همی خویشتن را کشان

۵۲

کنون گر به رزم‌اند یاران من

به بزم اندرون غمگساران من

۵۳

یکی نامجوی و یکی شاد‌روز

مرا بخت بر گنبد افشاند گوز

۵۴

همی برفشانم به خیره روان

خمیده‌ست پشتم چو خم کمان

۵۵

همانا که خسرو ز مادر نزاد

وگر زاد‌، دادش زمانه به باد

۵۶

ز جستن مرا رنج و سختی‌ست بهر

انوشه کسی کاو بمیرد به زهر

۵۷

سرش پر ز غم گرد آن مرغزار

همی گشت شه را کنان خواستار

۵۸

یکی چشمه‌ای دید تابان ز دور

یکی سرو بالا دل آرام پور

۵۹

یکی جام پر می گرفته به چنگ

به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ

۶۰

ز بالای او فرهٔ ایزدی

پدید آمد و رایت بخردی

۶۱

تو گفتی منوچهر بر تخت عاج

نشسته‌ست بر سر ز پیروزه تاج

۶۲

همی بوی مهر آمد از روی او

همی زیب تاج آمد از موی او

۶۳

به دل گفت گیو این به جز شاه نیست

چنین چهره جز در خور گاه نیست

۶۴

پیاده بدو تیز بنهاد روی

چو تنگ اندر آمد گو شاه‌جوی

۶۵

گره سست شد بر در رنج او

پدید آمد آن نامور گنج او

۶۶

چو کیخسرو از چشمه او را بدید

بخندید و شادان دلش بردمید

۶۷

به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست

بدین مرز خود زین نشان نیو نیست

۶۸

مرا کرد خواهد همی خواستار

به ایران برد تا کند شهریار

۶۹

چو آمد برش گیو بردش نماز

بدو گفت کای نامور سرفراز

۷۰

بر آنم که پور سیاوش توی

ز تخم کیانی و کیخسروی

۷۱

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که تو گیو گودرزی ای نامدار

۷۲

بدو گفت گیو ای سر راستان

ز گودرز با تو که زد داستان

۷۳

ز کشواد و گیو‌ت که داد آگهی‌؟

که با خرمی بادی و فرهی

۷۴

بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد

مرا مادر این از پدر یاد کرد

۷۵

که از فر یزدان گشادی سخن

بدان‌گه که اندرز‌ش آمد به بن

۷۶

همی گفت با نامور مادرم

کز ایدر چه آید ز بد بر سرم

۷۷

سرانجام کیخسرو آید پدید

بجا آورد بندها را کلید

۷۸

بدانگه که گردد جهاندار نیو

ز ایران بیاید سرافراز گیو

۷۹

مر او را سوی تخت ایران برد

بر‌ِ نامداران و شیران برد

۸۰

جهان را به مردی به پای آورد

همان کین ما را به جای آورد

۸۱

بدو گفت گیو ای سر سرکشان

ز فر بزرگی چه داری نشان

۸۲

نشان سیاوش پدیدار بود

چو بر گلستان نقطهٔ قار بود

۸۳

تو بگشای و بنمای بازو به من

نشان تو پیداست بر انجمن

۸۴

برهنه تن خویش بنمود شاه

نگه کرد گیو آن نشان سیاه

۸۵

که میراث بود از گه کیقباد

درستی بدان بد کیان را نژاد

۸۶

چو گیو آن نشان دید بردش نماز

همی ریخت آب و همی گفت راز

۸۷

گرفتش به بر شهریار زمین

ز شادی بر او بر گرفت آفرین

۸۸

از ایران بپرسید و ز تخت و گاه

ز گودرز وز رستم نیک‌خواه

۸۹

بدو گفت گیو ای جهاندار کی

سرافراز و بیدار و فرخنده پی

۹۰

جهاندار دارندهٔ خوب و زشت

مرا گر نمودی سراسر بهشت

۹۱

همان هفت کشور به شاهنشهی

نهاده بزرگی و تاج مهی

۹۲

نبودی دل من بدین خرمی

که روی تو دیدم به توران زمی

۹۳

که داند به گیتی که من زنده‌ام

به خاکم و گر به‌آتش افگنده‌ام

۹۴

سپاس از جهاندار کاین رنج سخت

به شادی و خوبی سرآورد بخت

۹۵

برفتند زآن بیشه هر دو به راه

بپرسید خسرو ز کاووس شاه

۹۶

وزآن هفت ساله غم و درد او

ز گستردن و خواب وز خورد او

۹۷

همی گفت با شاه یکسر سخن

که دادار گیتی چه افگند بن

۹۸

همان خواب گودرز و رنج دراز

خور و پوشش و درد و آرام و ناز

۹۹

ز کاووس کش سال بفگند فر

ز درد پسر گشت بی پای و پر

۱۰۰

ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی

سراسر به ویرانی آورد روی

۱۰۱

دل خسرو از درد و رنجش بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

۱۰۲

بدو گفت کاکنون ز رنج دراز

ترا بردهد بخت آرام و ناز

۱۰۳

مرا چون پدر باش و با کس مگوی

ببین تا زمانه چه آرد به روی

۱۰۴

سپهبد نشست از بر اسپ گیو

پیاده همی رفت بر پیش نیو

۱۰۵

یکی تیغ هندی گرفته به چنگ

هر آن کس که پیش آمدی بی‌درنگ

۱۰۶

زدی گیو بیدار دل گردنش

به زیر گل و خاک کردی تنش

۱۰۷

برفتند سوی سیاووش گرد

چو آمد دو تن را دل و هوش گرد

۱۰۸

فرنگیس را نیز کردند یار

نهانی بر آن بر نهادند کار

۱۰۹

که هر سه به راه اندر آرند روی

نهان از دلیران پرخاشجوی

۱۱۰

فرنگیس گفت ار درنگ آوریم

جهان بر دل خویش تنگ آوریم

۱۱۱

از این آگهی یابد افراسیاب

نسازد به خورد و نیازد به خواب

۱۱۲

بیاید به کردار دیو سپید

دل از جان شیرین شود ناامید

۱۱۳

یکی را ز ما زنده اندر جهان

نبیند کسی آشکار و نهان

۱۱۴

جهان پر ز بدخواه و پر‌دشمن است

همه مرز ما جای آهرمن است

۱۱۵

تو ای بافرین شاه فرزند من

نگر تا نیوشی یکی پند من

۱۱۶

که گر آگهی یابد آن مرد شوم

برانگیزد آتش ز آباد بوم

۱۱۷

یکی مرغزار‌ست ز ایدر نه دور

به یک‌سو ز راه سواران تور

۱۱۸

همان جویبار است و آب روان

که از دیدنش تازه گردد روان

۱۱۹

تو بر گیر زین و لگام سیاه

برو سوی آن مرغزاران پگاه

۱۲۰

چو خورشید بر تیغ گنبد شود

گه خواب و خورد سپهبد شود

۱۲۱

گله هرچه هست اندر آن مرغزار

به آبشخور آید سوی جویبار

۱۲۲

به بهزاد بنمای زین و لگام

چو او رام گردد تو بگذار گام

۱۲۳

چو آیی برش نیک بنمای چهر

بیارای و ببسای رویش به مهر

۱۲۴

سیاوش چو گشت از جهان ناامید

بر او تیره شد روی روز سپید

۱۲۵

چنین گفت شبرنگ بهزاد را

که فرمان مبر ز این سپس باد را

۱۲۶

همی باش بر کوه و در مرغزار

چو کیخسرو آید ترا خواستار

۱۲۷

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

ز دشمن زمین را به نعلت بروب

۱۲۸

نشست از بر اسپ سالار نیو

پیاده همی رفت بر پیش گیو

۱۲۹

بدان تند بالا نهادند روی

چنان چون بود مردم چاره‌جوی

۱۳۰

فسیله چو آمد به تنگی فراز

بخوردند سیراب و گشتند باز

۱۳۱

نگه کرد بهزاد و کی را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

۱۳۲

بدید آن نشست سیاوش پلنگ

رکیب دراز و جناغ خدنگ

۱۳۳

همی داشت در آبخور پای خویش

از آنجا که بُد‌، دست ننهاد پیش

۱۳۴

چو کیخسرو او را به آرام یافت

بپویید و با زین سوی او شتافت

۱۳۵

بمالید بر چشم او دست و روی

بر و یال ببسود و بشخود موی

۱۳۶

لگامش بدو داد و زین بر نهاد

بسی از پدر کرد با درد یاد

۱۳۷

چو بنشست بر باره بفشارد ران

برآمد ز جا آن هیون گران

۱۳۸

به کردار باد هوا بردمید

بپرید وز گیو شد ناپدید

۱۳۹

غمی شد دل گیو و خیره بماند

بدان خیرگی نام یزدان بخواند

۱۴۰

همی گفت که‌آهرمن چاره‌جوی

یکی بارگی گشت و بنمود روی

۱۴۱

کنون جان خسرو شد و رنج من

همین رنج بد در جهان گنج من

۱۴۲

چو یک نیمه ببرید زآن کوه شاه

گران کرد باز آن عنان سیاه

۱۴۳

همی بود تا پیش او رفت گیو

چنین گفت بیدار دل شاه نیو

۱۴۴

که شاید که اندیشهٔ پهلوان

کنم آشکارا به روشن روان

۱۴۵

بدو گفت گیو ای شه سرفراز

سزد که‌آشکارا بود بر تو راز

۱۴۶

تو از ایزدی فر و برز کیان

به موی اندر آیی ببینی میان

۱۴۷

بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد

یکی بر دل اندیشه آمدت یاد

۱۴۸

چنین بود اندیشهٔ پهلوان

که اهریمن آمد برِ این جوان

۱۴۹

کنون رفت و رنج مرا باد کرد

دل شاد من سخت ناشاد کرد

۱۵۰

ز اسپ اندر آمد جهان‌دیده گیو

همی آفرین خواند بر شاه نیو

۱۵۱

که روز و شبان بر تو فرخنده باد

سر بدسگالان تو کنده باد

۱۵۲

که با برز و اورندی و رای و فر

ترا داد داور هنر با گهر

۱۵۳

ز بالا به ایوان نهادند روی

پر‌اندیشه مغز و روان راه‌جوی

۱۵۴

چو نزد فرنگیس رفتند باز

سخن رفت چندی ز راه دراز

۱۵۵

بدان تا نهانی بود کارشان

نباشد کسی آگه از رازشان

۱۵۶

فرنگیس چون روی بهزاد دید

شد از آب دیده رخش ناپدید

۱۵۷

دو رخ را به یال و برش بر نهاد

ز درد سیاوش بسی کرد یاد

۱۵۸

چو آب دو دیده پراگنده کرد

سبک‌سر سوی گنج آگنده کرد

۱۵۹

به ایوان یکی گنج بودش نهان

نبد زآن کسی آگه اندر جهان

۱۶۰

یکی گنج آگنده دینار بود

زره بود و یاقوت بسیار بود

۱۶۱

همان گنج گوپال و برگستوان

همان خنجر و تیغ و گرز گران

۱۶۲

در گنج بگشاد پیش پسر

پر از خون رخ از درد خسته جگر

۱۶۳

چنین گفت با گیو کای برده رنج

ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج

۱۶۴

ز دینار وز گوهر شاهوار

ز یاقوت وز تاج گوهر‌نگار

۱۶۵

ببوسید پیشش زمین پهلوان

بدو گفت کای مهتر بانوان

۱۶۶

همه پاسبانیم و گنج آن تست

فدی کردن جان و رنج آن تست

۱۶۷

زمین از تو گردد بهار بهشت

سپهر از تو زاید همی خوب و زشت

۱۶۸

جهان پیش فرزند تو بنده باد

سر بدسگالانش افگنده باد

۱۶۹

چو افتاد بر خواسته چشم گیو

گزین کرد درع سیاووش نیو

۱۷۰

ز گوهر که پرمایه‌تر یافتند

ببردند چندان که برتافتند

۱۷۱

همان ترگ و پرمایه برگستوان

سلیحی که بود از در پهلوان

۱۷۲

سر گنج را شاه کرد استوار

به راه بیابان برآراست کار

۱۷۳

چو این کرده شد برنهادند زین

بر آن بادپایان با‌آفرین

۱۷۴

فرنگیس ترگی به سر بر نهاد

برفتند هر سه به کردار باد

۱۷۵

سران سوی ایران نهادند گرم

نهانی چنان چون بود نرم نرم

۱۷۶

بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی

که خسرو به ایران نهاده‌ست روی

۱۷۷

نماند این سخن یک زمان در نهفت

کس آمد به نزدیک پیران بگفت

۱۷۸

که آمد ز ایران سرافراز گیو

به نزدیک بیدار دل شاه نیو

۱۷۹

سوی شهر ایران نهادند روی

فرنگیس و شاه و گو جنگ‌جوی

۱۸۰

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بلرزید بر سان برگ درخت

۱۸۱

ز گردان گزین کرد کلباد را

چو نستیهن و گرد پولاد را

۱۸۲

بفرمود تا ترک سیصد سوار

برفتند تازان بر آن کارزار

۱۸۳

سر گیو بر نیزه سازید گفت

فرنگیس را خاک باید نهفت

۱۸۴

ببندید کیخسرو شوم را

بد اختر پی او بر و بوم را

۱۸۵

سپاهی بر این گونه گرد و جوان

برفتند بیدار دو پهلوان

۱۸۶

فرنگیس با رنج دیده پسر

به خواب اندر آورده بودند سر

۱۸۷

ز پیمودن راه و رنج شبان

جهانجوی را گیو بد پاسبان

۱۸۸

دو تن خفته و گیو با رنج و خشم

به راه سواران نهاده دو چشم

۱۸۹

به برگستوان اندرون اسپ گیو

چنان چون بود ساز مردان نیو

۱۹۰

زره در بر و بر سرش بود ترگ

دل ارغنده و تن نهاده به مرگ

۱۹۱

چو از دور گرد سپه را بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

۱۹۲

خروشی برآورد بر سان ابر

که تاریک شد مغز و چشم هژبر

۱۹۳

میان سواران بیامد چو گرد

ز پرخاش او خاک شد لاژورد

۱۹۴

زمانی به خنجر زمانی به گرز

همی ریخت آهن ز بالای برز

۱۹۵

از آن زخم گوپال گیو دلیر

سران را همی شد سر از جنگ سیر

۱۹۶

دل گیو خندان شد از زور خشم

که چون چشمه بودیش دریا به چشم

۱۹۷

از آن پس گرفتندش اندر میان

چنان لشکری همچو شیر ژیان

۱۹۸

ز نیزه نیستان شد آوردگاه

بپوشید دیدار خورشید و ماه

۱۹۹

غمی شد دل شیر در نیستان

ز خون نیستان کرد چون میستان

۲۰۰

از ایشان بیفگند بسیار گیو

ستوه آمدند آن سواران ز نیو

۲۰۱

به نستیهن گرد کلباد گفت

که این کوه خارا‌ست نه یال و سفت

۲۰۲

همه خسته و بسته گشتند باز

به نزدیک پیران گردن فراز

۲۰۳

همه غار و هامون پر از کشته بود

ز خون خاک چون ارغوان گشته بود

۲۰۴

چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر

پر از خون بر و چنگ بر سان شیر

۲۰۵

بدو گفت کای شاه‌، دل شاد دار

خرد را ز اندیشه آزاد دار

۲۰۶

یکی لشکر آمد بر ما به جنگ

چو کلباد و نستیهن تیز چنگ

۲۰۷

چنان بازگشتند آن کس که زیست

که بر یال و برشان بباید گریست

۲۰۸

گذشته ز رستم به ایران سوار

ندانم که با من کند کارزار

۲۰۹

از او شاد شد خسرو پاک‌دین

ستودش فراوان و کرد آفرین

۲۱۰

بخوردند چیزی کجا یافتند

سوی راه بی‌راه بشتافتند

۲۱۱

چو ترکان به نزدیک پیران شدند

چنان خسته و زار و گریان شدند

۲۱۲

برآشفت پیران به کلباد گفت

که چونین شگفتی نشاید نهفت

۲۱۳

چه کردید با گیو و خسرو کجاست

سخن بر چه سان است برگوی راست

۲۱۴

بدو گفت کلباد کای پهلوان

به پیش تو گر برگشایم زبان

۲۱۵

که گیو دلاور به گردان چه کرد

دلت سیر گردد به دشت نبرد

۲۱۶

فراوان به لشکر مرا دیده‌ای

نبرد مرا هم پسندیده‌ای

۲۱۷

همانا که گوپال بیش از هزار

گرفتی ز دست من آن نامدار

۲۱۸

سرش ویژه گفتی که سندان شده‌ست

بر و ساعدش پیل دندان شده‌ست

۲۱۹

من آورد رستم بسی دیده‌ام

ز جنگ‌آوران نیز بشنیده‌ام

۲۲۰

به زخمش ندیدم چنین پایدار

نه در کوشش و پیچش کارزار

۲۲۱

همی هر زمان تیز و جوشان بدی

به نوی چو پیلی خروشان بدی

۲۲۲

برآشفت پیران بدو گفت بس

که ننگ است از این یاد کردن به کس

۲۲۳

نه از یک سوار است چندین سخن

تو آهنگ آورد مردان مکن

۲۲۴

تو رفتی و نستیهن نامور

سپاهی به کردار شیران نر

۲۲۵

کنون گیو را ساختی پیل مست

میان یلان گشت نام تو پست

۲۲۶

چو ز این یابد افراسیاب آگهی

بیندازد آن تاج شاهنشهی

۲۲۷

که دو پهلوان دلیر و سوار

چنین لشکری از در کارزار

۲۲۸

ز پیش سواری نمودید پشت

بسی از دلیران ترکان بکشت

۲۲۹

گواژه بسی باشدت با فسوس

نه مرد نبردی و گوپال و کوس

بازگشت به سروده‌های فردوسی