دگر روز فرمود تا گیو و طوس
ببستند شبگیر بر پیل کوس
در این بخش از داستان، گیو و طوس به فرمان یکدیگر آماده میشوند تا به جنگ با سپاه دشمن بروند. آنها شب را در کنار یکدیگر میگذرانند و سپاه خود را تجهیز میکنند. لشکر بزرگی از دشمن به میدان میآید و فضای دشت را تیره میکند. روز به روز بر تعداد خیمهها و تجهیزات جنگ افزوده میشود و آسمان به رنگ نیلگون درمیآید. سهراب با دیدن سپاه دشمن نسبت به تعداد زیاد آنها نگران میشود و به هومان میگوید که باید جان خود را برای نبرد آماده کند. او از اینکه در میان این سپاه هیچ جنگندهای را نمیشناسد، نگرانی دارد ولی در عین حال به قدرت خود و شانسش در جنگ امیدوار است. به طور کلی، این بخش از داستان حال و هوای آمادهسازی برای جنگ و تردیدهای ذهنی قهرمانان را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دگر روز فرمود تا گیو و طوس
ببستند شبگیر بر پیل کوس
در گنج بگشاد و روزی بداد
سپه برنشاند و بنه برنهاد
سپردار و جوشنوران صد هزار
شمرده به لشکر گه آمد سوار
یکی لشکر آمد ز پهلو به دشت
که از گرد ایشان هوا تیره گشت
سراپرده و خیمه زد بر دو میل
بپوشید گیتی به نعل و به پیل
هوا نیلگون گشت و کوه آبنوس
بجوشید دریا ز آواز کوس
همی رفت منزل به منزل جهان
شده چون شب و روز گشته نهان
درخشیدن خشت و ژوپین ز گرد
چو آتش پس پردهٔ لاجورد
ز بس گونهگونه سنان و درفش
سپرهای زرین و زرینه کفش
تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس
برآمد ببارید زو سندروس
جهان را شب و روز پیدا نبود
تو گفتی سپهر و ثریا نبود
ازینسان بشد تا در دژ رسید
بشد خاک و سنگ از جهان ناپدید
خروشی بلند آمد از دیدگاه
به سهراب گفتند کامد سپاه
چو سهراب زان دیده آوا شنید
به باره بیامد سپه بنگرید
به انگشت لشکر به هومان نمود
سپاهی که آن را کرانه نبود
چو هومان ز دور آن سپه را بدید
دلش گشت پربیم و دم درکشید
به هومان چنین گفت سهراب گرد
که اندیشه از دل بباید سترد
نبینی تو زین لشکر بیکران
یکی مرد جنگی و گرزی گران
که پیش من آید به آوردگاه
گر ایدون که یاری دهد هور و ماه
سلیحست بسیار و مردم بسی
سرافراز نامی ندانم کسی
کنون من به بخت رد افراسیاب
کنم دشت را همچو دریای آب
به تنگی نداد ایچ سهراب دل
فرود آمد از باره شاداب دل
یکی جام میخواست از میگسار
نکرد ایچ رنجه دل از کارزار
وزانسو سراپردهٔ شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار
ز بس خیمه و مرد و پردهسرای
نماند ایچ بر دشت و بر کوه جای