چو اغریرث آمد ز آمل به ری
وزان کارها آگهی یافت کی
سپس اغریرث از امل به ری ، جایی که اسفندیار اقامت داشت روانه میشود و اسفندیار که از کارهای او با خبر شده بود او را برای ازاد کردن اسیران سرزنش میکند. و به او میگوید جنگ جای خردورزی و ابروداری نیست...کینه ورزی با خردورزی هم خوانی ندارد ما در جنگ هستیم مگر من به تو دستور ندادم که بکشی؟ چرا اطاعت نکردی؟ او به اسفندیار میگوید که باید مقداری هم شرم و ابرو داشت و نباید انسان هر وقت که قدرت بدی کردن را داشت ، بدی بکند و باید از یزدان ترسید و بدی نکرد، روزگار تخت و پادشاهی و شاه کمربسته چون تو بسیار دیده است و برای کسی این تاج و تخت دوامی نداشته...با شنیدن این سخنان، افراسیاب خشمگین میشود و در جواب دست به شمشیر برده و برادر خود را از وسط به دو نیم میکند....در سوی دیگر با شنیدن مرگ اغریرث، زال بسیار خشمگین و ناراحت شده سپاهیان خود را به سمت پارس و ری روانه میکند. جنگی سخت میان زال و اسفندیار آغاز میشود که در آن بسیاری از جنگجویان کشته میشوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو اغریرث آمد ز آمل به ری
وزان کارها آگهی یافت کی
بدو گفت کاین چیست کانگیختی
که با شهد حنظل برآمیختی
بفرمودمت کای برادر به کش
که جای خرد نیست و هنگام هش
به دانش نیاید سر جنگجوی
نباید به جنگ اندرون آبروی
سر مرد جنگی خرد نسپرد
که هرگز نیامیخت کین با خرد
چنین داد پاسخ به افراسیاب
که لختی بباید همی شرم و آب
هر آنگه کت آید به بد دسترس
ز یزدان بترس و مکن بد به کس
که تاج و کمر چون تو بیند بسی
نخواهد شدن رام با هر کسی
یکی پر ز آتش یکی پرخرد
خرد با سر دیو کی درخورد؟
سپهبد برآشفت چون پیل مست
به پاسخ به شمشیر یازید دست
میان برادر به دونیم کرد
چنان سنگدل ناهشیوار مرد
چو از کار اغریرث نامدار
خبر شد به نزدیک زال سوار
چنین گفت کهاکنون سر بخت اوی
شود تار و ویرانشود تخت اوی
بزد نای رویین و بربست کوس
بیاراست لشکر چو چشم خروس
سپهبد سوی پارس بنهاد روی
همیرفت پرخشم و دل کینهجوی
ز دریا به دریا همی مرد بود
رخ ماه و خورشید پر گرد بود
چو بشنید افراسیاب این سخن
که دستان جنگی چه افگند بن
بیاورد لشکر سوی خوار ری
بیاراست جنگ و بیفشارد پی
طلایه شب و روز در جنگ بود
تو گفتی که گیتی بر او تنگ بود
مبارز بسی کشته شد بر دو روی
همه نامداران پرخاشجوی