چو از روز رخشنده نیمی برفت
دل هر دو جنگی ز کینه بتفت
پس از اینکه نیمهای از روز روشن گذشت، دلهای دو دشمن از کینه پر شد. آنها با تدبیر تصمیم به حمله شبانه گرفتند تا دشت و مناطق اطراف را پر از خون کنند. وقتی کارآگاهان از این نقشه باخبر شدند، به سمت منوچهر شاه دویدند و او را از ضرورت برپا کردن سپاه آگاه کردند. منوچهر پس از شنیدن این خبر، برنامهریزی دقیقی انجام داد و سپاه را به قارن سپرد و کمینگاه مناسبی انتخاب کرد. چون شب تاریک شد، تور و لشکرش با وعده حمله به میدان آمدند و آماده نبرد شدند. جنگ آغاز شد و صدای نبرد از میان سپاه بلند شد. سواران با دلیری میجنگیدند و نبرد به اوج خود رسید. منوچهر از کمین بیرون آمد و در نبرد دست به کار شد. او با شور و شجاعت بر دشمن حملهور شد و یکی از حریفان را مورد ضربه قرار داد و به واسطه این کار، برتری خود را نشان داد. در نهایت، او به لشکر خود بازگشت و سرفراز و پیروز به دیدار آنها رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو از روز رخشنده نیمی برفت
دل هر دو جنگی ز کینه بتفت
به تدبیر یک با دگر ساختند
همه رای بیهوده انداختند
که چون شب شود ما شبیخون کنیم
همه دشت و هامون پر از خون کنیم
چو کارآگهان آگهی یافتند
دوان زی منوچهر بشتافتند
رسیدند پیش منوچهر شاه
بگفتند تا برنشاند سپاه
منوچهر بشنید و بگشاد گوش
سوی چاره شد مرد بسیار هوش
سپه را سراسر به قارن سپرد
کمینگاه بگزید سالار گرد
ببرد از سران نامور سیهزار
دلیران و گردان خنجرگزار
کمینگاه را جای شایسته دید
سواران جنگی و بایسته دید
چو شب تیره شد تور با صدهزار
بیامد کمربستهٔ کارزار
شبیخون سگالیده و ساخته
بپیوسته تیر و کمان آخته
چو آمد سپه دید بر جای خویش
درفش فروزنده بر پای پیش
جز از جنگ و پیکار چاره ندید
خروش از میان سپه بر کشید
ز گَردِ سواران هوا بست میغ
چو برق درخشنده پولاد تیغ
هوا را تو گفتی همی برفروخت
چو الماس روی زمین را بسوخت
به مغز اندرون بانگ پولاد خاست
به ابر اندرون آتش و باد خاست
برآورد شاه از کمینگاه سر
نبد تور را از دو رویه گذر
عنان را بپیچید و برگاشت روی
برآمد ز لشکر یکی های هوی
دمان از پس ایدر منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینه خواه
یکی نیزه انداخت بر پشت او
نگونسار شد خنجر از مشت او
ز زین برگرفتش به کردار باد
بزد بر زمین، دادِ مردی بداد
سرش را هم آنگه ز تن دور کرد
دد و دام را از تنش سور کرد
بیامد به لشکرگه خویش باز
به دیدار آن لشکر سرفراز