ضحاک

بخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود

سرودهٔ فردوسی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

بر او سالیان انجمن شد هزار

۲

سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد بر این روزگار دراز

۳

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

۴

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

۵

شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز

۶

دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید

برون آوریدند لرزان چو بید

۷

که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند

۸

ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز

۹

به ایوان ضحاک بردندشان

بر آن اژدهافش سپردندشان

۱۰

بپروردشان از ره جادویی

بیاموختشان کژی و بدخویی

۱۱

ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن

بازگشت به سروده‌های فردوسی