نوروزنامه

بخش ۳۵ - حکایت

سرودهٔ خیام
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چنین گویند که ماهان پادشاهی بزرگ بوده است عاقل و کافی، یک روز بازدار خویش را (دید) باز بر دست آب می‌خورد، بفرمود تا صد چوبش بزدند. گفت: ای عجب باز بتن خویش پادشاه پرندگانست، و غمگسار و عزیز دست پادشاهانست، روا بوَد که تو اینچنین بی‌ادبی کنی؟ عزیز ملوک بر دست و تو آب خوری، یا جز آب چیزی دیگر. بازدار گفت: زندگانی خداوند دراز باد چون به شکارگاه تشنه گردم چون کنم که باز با من بوَد؟ گفت: به کسی دیگر ده که اهل آن بود که باز تواند داشت، که تو آب خوری یا چیزی دیگر که تو را بدان حاجت باشد.

بازگشت به سروده‌های خیام