بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ!
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ!
این ابیات نشاندهندهی دلتنگی و پوچی زندگی هستند. شاعر به جهان و عمر خود مینگرد و میبیند که هیچ چیز در دست ندارد. علیرغم اینکه شمع شادی است، وقتی خاموش میشود، چیزی به جای نمیگذارد. همچنین، اگرچه او مانند جام جمشید است، ولی وقتی بشکند، هیچ چیزی از خود باقی نمیگذارد. در کل، این اشعار تأملاتی دربارهی بیاعتباری زندگی و ناپایداری لذتها و دستاوردها هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ!
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ!
شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ!