در کارگهِ کوزهگری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
شاعر در کارگاه سفالگری بود و دو هزار کوزه را دید که هر یک به نوعی به او پیام میدادند. آنها از او میپرسیدند که کجاست کوزهگر، کوزهخر و کوزهفروش. این شعر به نوعی حس فقدان و انتظار را بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در کارگهِ کوزهگری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبانِ حال با من گفتند:
«کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟»