دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد
کاو گِل به لگد میزد و خوارش میکرد
در این بیت، شاعر از مردی صحبت میکند که در یک عمارت مشغول لگد زدن به گلی است و به او بیاحترامی میکند. گل در حالتی ناامید، به او میگوید که چون او نیز مانند بسیاری دیگر از موجودات در معرض آسیب و بیاحترامی قرار دارد، به زودی او نیز از ضربات لگد رنج خواهد برد. این شعر به نوعی نشاندهندهی ظلم و بیرحمی انسانها نسبت به طبیعت و زیباییهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد
کاو گِل به لگد میزد و خوارش میکرد
وان گِل به زبانِ حال با او میگفت:
ساکن! که چو من بسی لگد خواهیخورد!