افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دستِ اَجَل بسی جگرها خون شد
این ابیات از شاعری نامی نشاندهنده حسرت و افسوس بر از دست دادن سرمایهها و عزیزان هستند. شاعر از مرگ و از دست رفتن چیزهای ارزشمند سخن میگوید و ابراز میکند که هیچکس از دنیای دیگر بازنگشته تا از حال مسافران این دنیا بگوید. این شعر به نوعی تأمل در مورد زندگی و مرگ و تجربههای انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دستِ اَجَل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟