ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و دردناکش درباره عشق میپردازد. او از بیخبری محبوبش از وضعیت زار خود و دلش که از او بیخبر است، گلایه میکند. دلش گیج و سردرگم است و نمیداند به کجا برود زیرا محبوبش را ندارد. عشق را چیزی دردناک و ویرانکننده توصیف میکند که تنها چیزی که بهجا میگذارد، خون جگر و دلسردی است. شاعر به تاریکی و تباهی زندگیاش اشاره میکند و از بیاثر بودن آروزها صحبت میکند. او انتظار و صبوری را بهعنوان تنها راه حلش برمیشمارد و در نهایت میگوید که اگر کسی در میانه جنگی دو طرفه قرار گیرد، در صورتیکه سلاحی در دست نداشته باشد، آسیبپذیر خواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست
کجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق فغان از این عشق
که غیر خون جگر ندارد
همه سیاهی همه تباهی
مگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر منال دیگر
که آه و زاری اثر ندارد
جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگر ندارد
ز هر دو سر، بر سرش بکوبند
کسی که تیغ دو سر ندارد