باد خزان وزان شد
چهرهٔ گل خزان شد
در این شعر، شاعر به توصیف فصل خزان و تأثیر آن بر طبیعت و احساساتش میپردازد. او از خزان به عنوان یک لشکر یاد میکند که چهره گلها را میآشوبد و در دلش زخمهایی به وجود میآورد. نالهی مرغ سحر نیز نشان از غم و اندوهی دارد که در آشیانی سوخته و نابود شده بوجود آمده است. شاعر به درد و رنج زندگی و ظلم زمان اشاره میکند و از کمبود عشق و امید در دلش سخن میگوید. در نهایت، او از معشوقش میخواهد که به او بپیوندد تا از این عالم پرغم رهایی یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باد خزان وزان شد
چهرهٔ گل خزان شد
طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شد چو ابر بهمن ز چشم من چشمهٔ خون روان شد
ناله، بس مرغ سحر در غم آشیان زد
آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد
عزیز من - مشعله در جهان زد
خدا خدا داد ز دست استاد
که بسته رخ شاهد مهلقا را
فغان و فریاد ز جور گردون
که داده فتوای فنای ما را
کشور خراب، فغان و زاری
پیچه و نقاب سیاه و تاری
وه چه کنم از غم بیقراری
تا به کی کشیم ذلت و بیماری
بیا مه من رویم از ورطهٔ جانسپاری