جنگ تهمورث با دیوها

گفتن حدیث عشق پریزاد

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

از پری بانو، رسولی ارجمند

زی تو آید، ای شهنشاه بلند

۲

دیو زادی‌، گربزی‌، خودکامه‌ای

هدیه‌ها آرد برت با نامه‌ای

۳

تا رهاند شه ز بند

۴

لیک بانو گویدت‌: بیدار باش

من درین کارم تو هم برکار باش

۵

بند خود مگسل زپای شوی من

تا مگرآن شوی ناخوش‌روی من

۶

گیرد از بند تو پند

۷

صرصرسوزان سموم قهر اوست

آب دریا ناگوار از زهر اوست

۸

وز دم سردش به صحرای شمال

زندگانی شد ز برف و یخ وبال

۹

بس که کرد افسون و فند

۱۰

دشمن اردیبهشت و بهمن است

خصمهرمزد استو خود اهریمناست

۱۱

از حسد اوکشت گاو ایوداد

خورد از بیداد، کیومرث راد

۱۲

در زمین نکبت فکند

۱۳

کژدم و موش و وزغ، زنبور و گرگ

موریانه‌، و اژدر و مار بزرگ

۱۴

اشپشو ساسو جُراد و کیکو سِن

پشه و مور و مگس‌، کرم عفن

۱۵

ساخت از بهرگزند

۱۶

پیش یزدان خودسری‌ها کرد او

در جهان پتیاره‌ها آورد او

۱۷

با جلال کبریایی دشمن است

وز ازل با روشنایی دشمن است

۱۸

هست تاربکی پسند

۱۹

روز و شب دیو دروغش هم‌نشین

همدمش دیو فریب و آز و کین

۲۰

دیو جبن و کاهلی همراز او

خواب و سستی روز و شب انباز او

۲۱

دشمن امشاسفند

۲۲

علمو دستان و فسون و مکر و فن

حکمت و استادی و دیگر سنن

۲۳

کیمیا و هندسه‌، نقش و نگار

انتظامات و حقوق بیشمار

۲۴

وین بناهای بلند

۲۵

جمله او آورد و او تدبیر کرد

تا جوانان را ز محنت پیر کرد

۲۶

کینهو خودخواهی و فخر و غرور

عجب و کبر و کشورآرایی و زور

۲۷

خنجر و تیر و کمند

۲۸

دشمنسلمو خضوعو سادگیاست

خصم بی‌آزاری و افتادگی است

۲۹

دشمنبی‌قیدیو خرسندی است

عاشق هوش و دها و رندی است

۳۰

مایل ترفند و فند

۳۱

فکر آزادی و عیاشی از اوست

علم طراری و قلاشی از اوست

۳۲

کینه‌توزی بازی پیوست اوست

وینورقهمواره اندر دست اوست

۳۳

چونحریصآزمند

۳۴

ملک ایران ویژه از او شد خراب

شد ز زهرشبوستان‌هاتانسراب

۳۵

شد چراگاهان به پایش پی سپر

راغ‌ها گشت از دمش زیر و زبر

۳۶

باغ‌ها از بیخ کند

۳۷

پیش از این اندر زمین‌، جن و پری

با ملایک داشتندی همسری

۳۸

لطف حق ما را چراغ راه بود

فقر و آسایش به ما همراه بود

۳۹

بی‌خبر از چون و چند

۴۰

فارغ از عجب و غرور و کبریا

غافل از آزادی و کید و ریا

۴۱

از جمال و زیب و زینت بی‌خبر

دل تهی از حرص و غم‌های دگر

۴۲

چون به صحرا گوسفند

۴۳

اهرمن آورد بحث و ذوق و حال

خط و شعر و منطق و علم‌الجمال

۴۴

علم کسب ثروت و فرماندهی

شد به علم عشق‌بازی منتهی

۴۵

در جهان آتش فکند

۴۶

نورخورشید از سما او کرد دور

نیمروزان شد از او تاری چو گور

۴۷

همچنیندر باختر نیرنگ ساخت

کوه‌ها از برفو یخچونسنگ ساخت

۴۸

بیخ آبادی بکند

۴۹

با زنان او گفت کآرایش کنید

خوبش را در چشم مردان افکنید

۵۰

مرد را او نطق و ذوق شعر داد

در پیام و لابه‌اش کرد اوستاد

۵۱

تاکشد زن را به بند

۵۲

من ز اهریمن شدم زآن رو نفور

بر تو دل بربسته‌ام از راه دور

۵۳

لیکن این دیوان که نزدیک منند

جملگی بر سیرت اهریمنند

۵۴

کردشان باید نژند

۵۵

این دبیر من یکی پتیاره است

صاحبمکر و فریبو چاره است

۵۶

کوش تا او را فریبی در سخن

و اینچنین پاسخ فرستی پیش من

۵۷

ای خدیو دیوبند!

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار