جنگ تهمورث با دیوها

تدبیر پری بانو

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شب‌رسید و مهر روشن شد نهان

شد سیه‌چون‌جان‌اهریمن‌، جهان

۲

تیرگی گسترده شد از باختر

شد خراسان چون رخ عفریت نر

۳

لعلگون شد خاوران

۴

در افق شد زهره گرم دلبری

کاه پیدا، گه نهان‌، همچون پری

۵

می‌زدند انجم برین چرخ بلند

چون پری‌زادان به مردم پوزخند

۶

با جمال جاودان

۷

آدمیزادان ز صف گشتند باز

جمله آوردند ییش خور نماز

۸

آب و نان خوردند و بنهادند سر

گشته شاه و مردم پرخاشخر

۹

خفتگان را پاسبان

۱۰

گرد لشکرکنده‌ای کندند ژرف

از دوسو بگذاشته راهی شگرف

۱۱

شاه جنگی باگروهی شیرمرد

مانده بیدار اندر آن دشت نبرد

۱۲

پاس را بسته میان

۱۳

وز دگر سو خیل دیوان با سرود

باده‌نوشان با نوای چنگ و رود

۱۴

ییشوایان بهر فردا گرم شور

هریکی گوبا به دیگرگونه طور

۱۵

هم صدا و هم زبان

۱۶

چون پری‌بانو بدان دیوان چمید

نعره شاباش تا کیوان رسید

۱۷

کای خداوند دل و زور و جمال

زهره و بهرام را فرخ همال

۱۸

و ای مهین بانوان

۱۹

پست باد آن کو درین فرخنده‌بوم

پای مردم را گشود از بخت شوم

۲۰

قدرت و زور و توانایی تراست

ما همه عبدیم‌، مولائی تراست

۲۱

ما شلیم و تو روان

۲۲

اذن ده تا پشتهٔ پامیر را

کوه التایی و ببر و شیر را

۲۳

برده وز اوج هوا برهم زنیم

برسرخیل بنی آدم زنیم

۲۴

تا نماند زو نشان

۲۵

اذن ده تا برکشیم از رودگنگ

آب کندی ژرف‌، تا میدان جنگ

۲۶

آب دربا را بر اینان سر دهیم

جملگی را در زمان کیفر دهیم

۲۷

غرقه در آب روان

۲۸

گوی کاز صد قلهٔ هیمالیا

سنگ و برف‌و یخ کنیم اکنون جدا

۲۹

همره ابری سیاه و مرگبار

ناگهان سازبم بر ایشان نثار

۳۰

آن تگرگ بی‌امان

۳۱

گوی تا صدکوه تفتان آوریم

قله‌های آتشافشان آوربم

۳۲

از جهنم منفذی بیرون کنیم

در یکی‌دم روی این هامون‌، کنیم

۳۳

پر تف و دود و دخان

۳۴

گوی تا کاویم زبر پایشان

سفته و کاواک گردد جایشان

۳۵

پس برون آریم از آنجا نفت و قیر

آتش اندر وی زنیم آنگه بهتیر

۳۶

تا بسوزند این خسان

۳۷

گویتا در نیمهشب شبخون کنیم

دشت را از خونشان گلگون کنیم

۳۸

کودکانشان را بدرانیم تن

پاره پاره افکنیم اندر دهن

۳۹

چون ترنج و ناردان

۴۰

نره دیوان می زنان بر مائده

هر یکی سرگرم لاف و عربده

۴۱

لیک‌خامش‌درجواب‌و در سئوال

مانده حیران در بیابان خیال

۴۲

بانو و دیگر زنان

۴۳

پس پریبانو بهبالا برد دست

اینسکوتخویشو آن غوغا شکست

۴۴

گفت کای شهزادگان نامدار

هر یکی از آهریمن یادگار

۴۵

گوش بگشایید هان‌!

۴۶

خسرو اهریمنان‌شاهی که هست

دیو از و دیو خشمش زبر دست

۴۷

پادشاه و شهریار پر فروغ

ان که همدستش بود دیو دروغ

۴۸

هست در بندی گران

۴۹

بسته برگردونه چون کاو خراس

ز او ندارند ایچگون بیم و هراس

۵۰

ربش گشت‌از چرم گردون شانه‌اش

وز مهاری بینی شاهانه‌اش

۵۱

ساقی ازکند کلان

۵۲

شب کنندش در نهانگاه ستور

کس نیارد کرد نزدیکش عبور

۵۳

صد سکاندرگرد او مشغول پاس

هریکی همچون پلنگی پرهراس

۵۴

گرد سگ‌ها دیده‌بان

۵۵

روز برگردونه‌بندندش‌چوگاو

گاوکی‌دارد بر این گردونه تاو؟

۵۶

کرده در بینی از ابریشم مهار

بر دوکتفش بندکردون استوار

۵۷

اینت خصمی بی‌امان

۵۸

گر به سرشان کوه هیمالی زنیم

باکه التایی بر آنان افکنیم

۵۹

یا فشانیم آتش اندر کاخشان

یا نهان سازیمدر سوراخشان

۶۰

هست شه را بیم جان

۶۱

پس همان بهترکه پیغامی دهیم

وز پی دیدار، میعادی نهیم

۶۲

صلح را بنیان کنیم اندر جهان

بلکه شاه ما رهد زبن اندهان

۶۳

رو نهد زی خانمان

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار