چون برامد آدمیزاد از کمین
بود در دست پریزادان، زمین
این متن دربارهی داستان انسان و جنها و همچنین تغییرات اقلیمی و اجتماعی در سرزمینهاست. آغاز داستان به خروج انسان از کمین و در دست داشتن پریزادان زمین اشاره میکند که دارای سرزمینهایی از هندوستان تا قطب شمال و از مراکش تا چین بودند. سپس به فساد و کفر بنیالجان نسبت به خدا و اعمال ناحق شان اشاره میشود که باعث ناپایداری و خونریزی شد. در ادامه، سرزمین جنت (بهشت) و کشاورزی آن توصیف میشود و جوانان شمالی به آنجا میآیند و با زنان انسان برخورد میکنند. این سبب ایجاد عشق میشود، اما جنیان و دیوان به آنجا حمله میکنند و باعث ویرانی و بحران در آن سرزمین میشوند. در نتیجه، زمین بیثمر میشود و مردم ناچار به ترک آنجا میشوند. در نهایت، طهمورث، شاهی که اسیر دیوان شده بود، تصمیم به مقابله و فرار میگیرد و به دیو نر میتازد تا آرامش را به سرزمینش بازگرداند. این متن به توصیف نبردها و شرایط سخت زندگی بشر در میان این نهادهای فراطبیعی و تغییرات زمین میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون برامد آدمیزاد از کمین
بود در دست پریزادان، زمین
ملکشان ملک یمین
بودکیتی زان جماعت مال مال
از محیط هند تا قطب شمال
وزمراکش تا به چین
پس بنیالجان بر خداکافر شدند
وز ره حق باره دیگر شدند
فسق کردند و فساد انگیختند
بیمحابا خون ناحق ریختند
از یسار و از یمین
بود اقلیمی به گرد نیمروز
تا زمین قطب از آنجا چند روز
آدم و حوا و فرزندان در او
باکشاورزی و نعمت کرده خو
کرده چون جنت، زمین
از جوانان شمالی چند تن
راه جستند اندر آن جنت به فن
چون زنان آدمی دیدندشان
از نکورویی پسندیدندشان
اول عشق است این
جنیان نر فساد انگیختند
با زنان آدمی آویختند
وز قدوم شوم دیوان، آن بهشت
گشتیخبندان و طوفان زای و زشت
شد چوآهن ماء وطین از دم دیو لعین
نام آن اقلیم آریان ویژه بود
جایگاهی دلکش و پاکیزه بود
شدبرینچندان کهسالیجزدو ماه
کس نیارست اندر آن جستن پناه
گشت آن اقلیم پرنعمت، خراب
برف و ٻخ بگرفت جای کشت و آب
شد زمین بیمصرف و زارع سفیل
گاو شد بیکار و بیتاثیر، بیل
شد بشرهجرت گزین
چون پریزادان چنین دیدند کار
نیمشب کردند از آن کشور فرار
لیک مهترشان اسیر شاه شد
بندی طهمورث آگاه شد
شه برو بربست زین
گشت طهمورث سوار دیو نر
دیو نر از پیش و لشکر بر اثر
راند از آنجا تا به اقیانوسیه
رهنمای آن سپه، دیو سیه
شاه بر پشتش مکین
آنزمان خشکی زهم نگسسته بود
وان جزایرها بهم پیوسته بود
شاه از آن خشکی به مرز هند تاخت
تا سراندیب آمد و آرام ساخت
دیو در بندش غمین
در سراندیب آدمیزاد دلیر
بر پربزادان و دیوان گشت چیر
راهور در زبر رانش دیو نیو
بر سرش دیهیم و زبرپای دیو
دیو بند و تیز بین