بود در بصره جوانی ز اعراب
شده از عشق بتی مست و خراب
در بصره جوانی از اعراب به عشق دختری زیبا و دلربا مجنون شده بود. آن دختر با چشمان جادویی و غمزههای فریبندهاش دل بسیاری را برده بود و موجب غم و اندوه در شهر شده بود. جوان عاشق، دل در گرو آن دختر نهاده و مادر پیرش که به او امید داشت، نگران حال و آینده او بود. او به مادرش راز عشقش را گفت و مادر با وفا داستان او را شنید و به حال او اندیشید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بود در بصره جوانی ز اعراب
شده از عشق بتی مست و خراب
دختری آفت دل، غارت دین
غمزهاش در ره جانها به کمین
چشم جادوش به کفر آغشته
صف مژگان ز خدا برگشته
عشوهاش خون جوانان خورده
دل صد پیر و جوان آزرده
نازپرور صنمی، سنگدلی
بیوفا شاهد پیمان گسلی
بصره از غمزهٔ او گشته خراب
رانده شطالعرب از چشم پرآب
بصره را زآن خم زلف شبرنگ
داده بیم از خطر لشکر زنگ
دل مردان عرب، خستهٔ او
شد دل مرد جوان بستهٔ او
آن جوان داشت یکی مادر پیر
به هواداری فرزند، اسیر
مادری بسته به فرزند، امید
موی در تربیتش کرده سفید
گفت با مادر خود راز نهفت
مادر از روی وفا قصه شنفت