چهار خطابه

خطابهٔ سوم

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

به‌به از این عهد دل‌افروز نو

عصر نو و شاه نو و روز نو

۲

پادشها! از پس ده قرن سال

قرن تو را داده شرف‌، ذوالجلال

۳

تاج کیان تا به تو خسرو رسید

چهرهٔ این ملک چو گل بشکفید

۴

از خود ایران ملکی تازه خاست

تازه گر از ویشود ایران‌،‌ رواست

۵

پادشها! مدح و ثنا می کنم

هرچه کنی بنده دعا می کنم

۶

رشتهٔ فکرم به کف شه بود

شاه از افکار من آگه بود

۷

گر چو نی‌ام شه بنوازد خوشست

زان کهچو نینغمهٔمندلکشاست

۸

ور دهدم تار صفت گوشمال

پاره شود رشته و آرد ملال

۹

تا که چمن سبز شود در بهار

سرخ بود روی تو ای شهریار

۱۰

از تو بسی خیر به ملت رسد

نعمت امنیت و صحت رسد

۱۱

دولت نو داری و بخت جوان

داد و دهش کن چو انوشیروان

۱۲

تختگه جم به تو فرخنده باد

دولت و اقبال تو پاینده باد

۱۳

تا شود این ملک‌، همایون بهتو

نو شود آزادی و قانون به تو

۱۴

عرصهٔ این ملک به قانون کنی

سرحد آن دجله و جیحون کنی

۱۵

خاتمه بخشی بدِ ایام را

تازه کنی اول اسلام را

۱۶

ملک خراسان زتو خُرّم شود

وسعت دیرینش مسلم شود

۱۷

مملکت دلکش آذرگشسب

از توکند عزت دیرینه کسب

۱۸

وصل شود در همه مازندران

شهر و ده و خانه‌، کران تاکران

۱۹

شهر ستخر از تو به رونق شود

ساخته چون قصر خورنق شود

۲۰

بند چو شاپور به کارون کشی

جسر چو محمود بهجیحون کشی

۲۱

کُرد و بلوچ و عرب و ترکمان

گشته بهوصفتهمگی یکزبان

۲۲

نقشهٔ آثار تو والا شئون

نقش شود برکمر بیستون

۲۳

زنده شود دین قویم نبی

ختم شود دورهٔ لامذهبی

۲۴

فارسی از جهد تو احیا شود

وحدت ملی ز تو پیدا شود

۲۵

کارکنان کشف معادن کنند

کوه کنان کوه ز جا برکنند

۲۶

خاک وطن جمله زراعت شود

کار وطن جهد و قناعت شود

۲۷

دشت دهد حاصل مرغوب خوب

کوه شود حاملمحصول چوب

۲۸

باغ شود کوه ز محصول نغز

کوه شود باغ ز اشجار سبز

۲۹

کشف شود در قطعات شمال

زر و مس و آهن و نفت و ذغال

۳۰

کوه سکاوند به ما جان دهد

نوبت دیگر زر رویاندهد

۳۱

حاصل در حاصل‌، دشت و دره

دکان در دکان‌، کبک و بره

۳۲

اهل وطن سرخوش و اعدا ذلیل

صادر ما وافر و وارد قلیل

۳۳

در همه جا کارگران گرم کار

کارگران خرم و بیکاره خوار

۳۴

یک ترن از شرق بیفتد به راه

وصل کند هند به بحر سیاه

۳۵

یک ترن از غرب شود سوت‌زن

وصل کند دجله به رود تجن

۳۶

و از در بوشهر قطاری دگر

وصل کند فارس به بحر خزر

۳۷

قوت ما قوت رستم شود

هیئت ما هیئت آدم شود

۳۸

راست نشینیم و بپوییم راست

راست نیوشیم و بگوییم راست

۳۹

دفع اجانب را، جدّی شویم

لازم اگر شد، متعدی شویم

۴۰

قصد تعدی و تجاوز به خصم

شرط بود گاه تبارز به خصم

۴۱

حس تجاوز چو نمایان شود

فعل دفاع وطن آسان شود

۴۲

تازه شود عهد خوش باستان

نوبت پاکان رسد و راستان

۴۳

نو شود اعیاد و رسوم کهن

خلق به هر جشن کنند انجمن

۴۴

تازه شود جشن خوش مهرگان

آن که شد از غفلت ترک از میان

۴۵

آتش جشن سده روشن شود

شهر ز بهمنجنه گلشن شود

۴۶

روز چو با ماه برابر شدی

بودی جشنی و مکرر شدی

۴۷

این همه اعیاد از ایران گریخت

بس که‌وطنسینهزد و اشک ریخت

۴۸

پادشها! عیش وطن عیش تست

بهر وطن‌عیش‌وخوشی کن درست

۴۹

گوی که اعیاد کهن نو کنند

یاد ز عهد جم و خسرو کنند

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار