بود روزی شهید بنشسته
درکتبخانه در به رخ بسته
در این شعر، شاعر به موضوع دانش و تاثیر مطالعه بر زندگی انسانها میپردازد. او داستانی از یک عالم (شیخ) را روایت میکند که در کتابخانه نشسته و در حال مطالعه است. ناگهان فردی نادان به او نزدیک میشود و از او میپرسد که چرا تنها نشسته است. شیخ در پاسخ میگوید که با وجود اینکه به نظر میرسد تنهاست، ولی از نور معرفت و دانش بهرهمند است و در واقع با تمام بشریت در ارتباط است. شاعر بر اهمیت علم، تجربه، و خواندن کتاب تأکید میکند و میگوید که عمر انسانها با علم و دانش سنجیده میشود. او اشاره میکند که کتابها به مثابه گنجینههای داناییاند و هر کس که به آنها نزدیک شود، از تنهایی و پریشانی دور است. در نهایت، شعر به این نکته ختم میشود که دوستی با کتابها میتواند زندگی را غنای بیشتری ببخشد و یاد دوستان قدیمی را زنده نگه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بود روزی شهید بنشسته
درکتبخانه در به رخ بسته
نسخها چیده از یمین و یسار
بود سرگرم سیر آن گلزار
ناگه آمد ز در، گرانجانی
خشک مغزی، عظیم نادانی
گفت با شیخ، کای ستوده لقا
از چه ایدر نشستهای تنها
شیخ برداشت از مطالعه سر
وز شکرخنده ربخت گنج گهر
کفت آری چو خواجه پیدا شد
بنده تنها نبود و تنها شد
هرکرا نور معرفت به سرست
گرچهتنهاستیکجهانبشرست
وان که را مغز بیفروغ و بهاست
در میان هزارکس تنهاست
ثمر عمر، عقل و تجربت است
تجربت بیخ علم و معرفت است
این همه علمها که مشتهرند
حاصل زندگانی بشرند
در کتب حرفها که انبارست
جوهر و مایههای اعمارست
عمرها را اگر عیارستی
صفحهٔ علم پیلوارستی
هرکتابی کش از خرد بهریست
نقد عمری و حاصل دهریست
بر نادان کتاب، کانایی است
زی حردمند، جان دانایی است
پیش او عقده بر زبان دارد
پیش این زنده است و جان دارد
هرکرا با کتاب کار افتاد
عمرشاز شصت تا هزار افتاد
وان که در خلوتش کتب خوانیست
خاطرش فارغ از پریشانی است
هرکه شد باکتاب یار و ندیم
یاد نارد ز دوستان قدیم