کارداری براند گرم بهدشت
شامگاهان به قریهای بگذشت
در داستان، کارداری از یک دشت میگذرد و در یک قریه توقف میکند. او پس از خوردن لقمهای و نوشیدن جرعهای، خوابش میبرد. اما با صدای خروس از خواب بیدار میشود و از خوابی که به واسطه صدای خروس disrupted شده، به شدت خشمگین میشود. او فرمان میدهد تا همهی خروسها را بکشند. در نیمه شب وقتی که به بستر میرود و با دوستی از خود صحبت میکند، دوست به او یادآوری میکند که دیگر خروسی برای خواندن صبح باقی نمانده است و نمیتواند دیگر صدای خروس را بشنود چون او همه را کشته است. این داستان نقدی بر عمل آدمها و اثرات خشم و تنفرشان دارد که ممکن است به از دست دادن چیزهای خوب منجر شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کارداری براند گرم بهدشت
شامگاهان به قریهای بگذشت
لقمهایخورد و جرعهایپیوست
دیده بر هم نهاد خسته و مست
تاکهاز باغ خاست بانگ خروس
خواجهبرجست خشمناکو عبوس
گفت کاین مرغ بلهوس شومست
یاوه گوی و فراخ حلقومست
داد فرمان به مهتر و پاکار
کز خروسان برآورند دمار
هرچه آنجا خروس بدکشتند
خاک با خونشان بیاغشتند
نیمشب خواجه چونبهبستر خفت
با ندیمی از آن خویش بگفت
چونبخواند خروس صبح ای یار
خیز و ما را ز خواب کن بیدار
گفتش ای خواجه اندربن ماوی
صبح خوانی دگر نماند بجا
سر بریدی خروسکان را باز
مرغ سرکنده کی کند آواز