در سمرقند پیشوایی بود
خلق را حجت خدایی بود
در سمرقند، پیشوایی بود که مورد احترام خلق بود، اما در همان شهر سرهنگی ظالم و قوی وجود داشت که به مردم ستم میکرد. پیشوای شهر، او را از ظلمش آگاه کرده و به او گفت صبر کند تا خداوند کمکی کند. اما در پاسخ، درد و رنجی که مردم از ظلم سرهنگ میکشیدند را بیان کرد و گفت افرادی که در مقام قدرت هستند، باید دردسرهای آن را نیز تحمل کنند. در نهایت، پیشوا تصمیم گرفت برای نجات مردم از ظلم این سرهنگ، اقداماتی انجام دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در سمرقند پیشوایی بود
خلق را حجت خدایی بود
وندرآن شهر بود سرهنگی
شحنهای، ظالمی، قویچنگی
به ستم خلق پیشهور افشرد
پیشهور شکوه پیشوا را برد
گفت شیخا برس به احوالم
زبن ستم کاره واستان مالم
پیشوا بس نبود با سرهنگ
گفت با دادخواه از دل تنگ
صبرکن تا خدا کند کاری
مر مرا دردسر مده باری
گفت با اشک تفته و دم سرد
چون تویی سر، کجا بریم ایندرد
سر نهتنها بهتاجدرخرداست
گاهگاهی هم از در درد است
هرکرا بر سران سری باید
در سرش درد سروری باید
مهتری سر بسر خطر باشد
غم و تیمار و دردسر باشد
شیخ گنجی هزینه کرد بزرگ
تا مر آن گله را رهاند ز گرگ