شب بدیدم در آن سرا تختی
پهلوی تخت، مرد بدبختی
در این شعر، ناآشنا و غمگینی در خواب بر تختی در عوالم دیگر میبیند و متوجه مردی بدبخت میشود که مؤسس ناهید است. او از وضع زندگی و مشکلات دیگران سخن میگوید و به ناهید، که با پاسخی مبهم از اوضاعش خبر میدهد، سلام میکند. ناهید از حبس و ناامیدیاش میگوید و اینکه دلیل حبسش را نمیداند. او از نزدیکانش یاد میکند که به دلیل مسائل سیاسی و حسد به زندان افتادهاند. همچنین روابطی دوستانه و محبتآمیز بین خراسانیها و سایر ایرانیها را ذکر میکند و بر اتحاد و محبت میان اقوام تأکید میکند و بر نفاق بشر لعنت میفرستد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شب بدیدم در آن سرا تختی
پهلوی تخت، مرد بدبختی
گفتم این تازه کیست گشته پدید
گفت شخصی: مؤسس ناهید
روز دیگر ز تنگی مسکن
گشت ناهید همطویلهٔ من
گفتمش: السلام رند دغا
توکجا این حسابها زکجا
گر کسی گوهر مدیحی سفت
گه گهی هم حقیقتی میگفت
توکه پا تا به سر مدیح شدی
صاحب منطق فصیح شدی
پهلوی را به عرش بنشاندی
هم خدا هم پیمبرش خواندی
خوب تشخیص داده بودی تو
پا به قرص ایستاده بودی تو
با تو آخر چرا چنین کردند
چوب قهرت درآستین کردند
گفت من نیز چون تو حیرانم
سبب حبس خود نمیدانم
نامهام بود مدتی توقیف
تا برفت ازمیان بزرگ حریف
چون که تیمورتاش گشت نگون
ماه من آمد از محاق برون
نشرکردم شمارهای سه چهار
سر بهسر مدح شاه دولتیار
باز هم تر شد از قضا درِ من
به وبال اوفتاد اختر من
در شمیران خزیده بودم من
پای منقل لمیده بودم من
مینمودم حساب آینده
کلکم گشت ناگهان کنده
گشته با ما شریک زندانی
یک نفر نایب خراسانی
گرچه خود نایب پلیس است او
با من این روزها انیس است او
زن روسی گرفته در مشهد
مورد سوءظن شدست و حسد
اینک او را به ری کشاندستند
وندرین حجرهاش نشاندستند
کار او شاهنامه است و دعا
آن برای خود این برای خدا
چون خراسانی و پدردار است
بر دلم حشر او نه دشخوار است
هرکه از مردم خراسانست
دارمش دوست گرچه افغانست
زان که افغانی و تخاریزاد
همه ایرانیاند و پاک نژاد
دین جدا کردمان ز یکدیگر
لعن حق باد بر نفاق بشر