یار طرار از این به تنگ آمد
تیر تدبیر او به سنگ آمد
یار طرار که از رفتارهای زن خود ناراضی بود، تصمیم به انتقام گرفت و به همراه زنی بدکار به خانه مردی رفت. او در آنجا به زن بدکار داشت بزرگنمایی میکرد و به او گفت که همسرش در سفر است و او تنهاست. زن بدکار به طرز اغراقآمیزی درباره فداکاری و تمیزی شخصیتش صحبت کرد و سعی داشت مرد را فریفته کند. پس از مدتی، زن و مرد به راز و نیاز پرداختند و از یکدیگر تعریف کردند. در نهایت، زن بدکار تلاش کرد تا خود را بهترین و پاکترین جلوه دهد و در این بین، مرد با شعف و طنازی زنا به خود مشغول بود. در پایان، همسر اصلی آن مرد به طرز زیرکانهای اجازه دخول به این بازی را نداد و آرامش را به خانه بازگرداند. این داستان نشاندهنده فریب، خیانت و البته وفاداری در روابط انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یار طرار از این به تنگ آمد
تیر تدبیر او به سنگ آمد
لاجرم ساخت با زنی بدکار
گفت هرجا، زن منست این یار
رفت با زن به خانهٔ آن مرد
رخ زن پیش مرد یکسو کرد
گفت: خانم به همره مادر
رفته بودند مدتی به سفر
تازه باز آمدند با شادی
سپری گشت عهد ناشادی
هست آزاد و با تمیز این زن
در برم همچو جان عزیز این زن
میرود بیحجاب از خانه
رخ نپوشید ز مرد بیگانه
چون که آزاد وتربیت شده است
همه جا میرویم دست به دست
هست این زن شریک زندگیم
بندهاش مفتخر به بندگیم
وان زن بیعفاف و پر حیله
یک قر و صد هزار غربیله
گفته هر روز راز با مردی
خفته هر شب کنار نامردی
خاست بر پای و طاق طاق کنان
نزد بانو شتافت خندهزنان
روی هم را زمهر بوسیدند
راز گفتند و راز پرسیدند
پس بلایه گرفت دست گلین
کش ز پرواره آورد پایین
دست خود راکشید کدبانو
به ادب گفتن با زن جادو
که ببخشید چرک و شوخگنم
همچنین چرگن است پیرهنم
زن بدکار گفت وای این چیست
از تو پاکیزهتر به عالم نیست
کفتگوشان چو گشت طولانی
خاست بر پای مرد وجدانی
نرمک آواز کرد خاتون را
هر دو رفتند و شوی ماند بجا