بهر آن شد بنای نمرهٔ یک
که بگیرد مقام زجر و کتک
در این متن، شاعر به توصیف زندان و شکنجههای نمره یک میپردازد. او به ستم بر زندانیان، به ویژه مجرمان و افرادی که به ناحق به زندان افتادهاند، اشاره میکند. نویسنده به زجر و درد ناشی از اعمال زور و شکنجه بر زندانیان میپردازد و نشان میدهد که در این مکان، هیچ نشانی از انسانیت و آزادگی وجود ندارد. او همچنین به وضعیت وخیم زندانیان و مقایسه آنها با مردگان میپردازد و از ظلم و بیعدالتی در سیستم قضایی انتقاد میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که برخی مجرمان ممکن است به خاطر عدم قدرت در دفاع از خود، مورد ظلم بیشتری قرار گیرند و زندگیشان به مرگ نزدیکتر شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بهر آن شد بنای نمرهٔ یک
که بگیرد مقام زجر و کتک
مجرمی کاو به کرده، خستو نیست
چارهاش غیر زور بازو نیست
سارقی کاو نمیکند اقرار
باید اقرار خواست با اصرار
جای اشکنجه و عذاب و کتک
افکنندش شبی به نمرهٔ یک
چون شبی ماند اندر آن پستو
شود از شدت تعب خستو
دانی اکنون که اندر آنجا کیست
غیر آزاده مردم آنجا نیست
ور بود نیز مجرم و خونی
پس چندی شوند بیرونی
وان که آزاده است و با مسلک
دخمهٔ اوست حبس نمرهٔ یک
نه مه و هفته بلکه سال به سال
جای دارد در آن سیاه مبال
حالشان بدتر است ز اهل قبور
زان که جان میکنند زنده به گور
همه عشاق مرگ و مرگ از ناز
نکند روی خود بدیشان باز
دوزخی را که گفتهاند آنجاست
خاصه زین پس که موسم گرماست
باید آنجا به صبر پردازد
تا خدا خود وسیلتی سازد
یا بیابد از آن به مرگ فرج
یا رهایش کنند کور و فلج
یا ز پای افتد و شود بیمار
مایهٔ دردسر شود ناچار
ببرندش به سوی مارستان
زبردست علیم و همدستان
هرکه نزد علیم گشت مقیم
به کجا میرود؟ خداست علیم
روزی آمد علیم در بر من
گفت خود را به ناخوشی میزن
تا به سوی مریضخانه شوی
همنشین با می و چغانه شوی
زان که آنجاست در ادارهٔ من
نانت آنجاست غرق در روغن
گفتم اهل می و چغانه نیم
بنده باب مریضخانه نیم
تن من سالمست و حال درست
سکه بر یخ زدی گناه از تست
مجرمان نیز اندر آنجایند
بند بر دست و قید بر پایند
مجرمی گر نشد به فعل مقر
میکنندش شکنجههای مضر
دستی از روی کتف پیچانند
دستی از پشت سر بگردانند
ساق آن هر دو را نهند زکین
به یکی دستبند پولادین
استخوانهای ساق و بازو و کِتف
میخورد تاب ازین شکنجهٔ سفت
عضلاتش به پیچ و تاو افتد
استخوانها به چاو چاو افتد
رود از هوش و چون به هوش آید
از سر درد در خروش آید
سوی لا و نعم نمیپوبد
هرچه بایست گفت میگوید
کار پنهان برافتد از پرده
همچنین کارهای ناکرده
کارهای نکرده گفته شود
همچون آن کردهها شنفته شود
ور کسی طاقتش شدید بود
داربستی بر آن مزید شود
دستهای خمیده را به کمند
از یکی حلقهای بیاویزند
پس کشندش به داربست فراز
طاقت گفتنش ندارم باز
گاه با تازیانه و ترکه
میزنندش که افتد از حرکه
ای بسا بی گنه که فرمان یافت
وین بلا را به مرگ درمان یافت