امشب ز فراق دوست خوابم نبرد
هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد
شاعر در این شعر از دوری دوست ناله میکند و میگوید که به خاطر این درد فراق نتوانسته خوابش ببرد. او نه به شمع و کتاب که نشانههای آرامش هستند، توجهی ندارد و از شدت حسرت، چشمانش پر از اشک است. بنابراین، بیدار نشسته تا مبادا اشکها او را ببرند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
امشب ز فراق دوست خوابم نبرد
هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد
از بس که دو دیده آب حسرت بارد
بیدار نشستهام که آبم نبرد