برخاست خروس صبح برخیز ای دوست
ز انگور بگیر خون و ده در رگ و پوست
در این شعر، شاعر از دوستش میخواهد که با طلوع خورشید برخیزد و از عشق بگوید. او عشق میان خود و دوستش را به نبردی با مشت و درفش تشبیه میکند و به تنش بین احساسات و واقعیتهای زندگی اشاره میکند. همچنین، این دوستی را با سنگ و سبو مقایسه میکند که به تضاد میان سختی و لطافت اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برخاست خروس صبح برخیز ای دوست
ز انگور بگیر خون و ده در رگ و پوست
عشق من و تو قصهٔ مشت است و درفش
جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست