شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
شاه انوشیروان در روزی به شکار رفت و در راه مزرعهای دید که در آن مردم مشغول کار بودند. او پیرمردی را دید که با وجود داشتن بیش از نود سال سن، دانههای جوز میکاشت تا در بهار سبز شود. شاه از او پرسید که چرا اینقدر حرص میزند در حالی که عمرش به پایان است و نتیجه کارش را نخواهد دید. پیرمرد جواب داد که مردم از کشتن زیان نمیبرند و دیگران از تلاش او بهرهمند خواهند شد. شاه از پاسخ دهقان خوشش آمد و به او دو بدره زر جایزه داد. دهقان سپس گفت که هیچ دهقانی زودتر از او محصول جوز نچیده است. انوشیروان از این سخن خوشش آمد و دو بدره دیگر نیز به او داد. در نهایت، شاه نتیجه گرفت که کشور با مهر و محبت به رعایا آباد میشود و بیعدالتی و جهل میتواند به کشور آسیب برساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شاه انوشیروان به موسم دی
رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعهای
که در آن بود مردم بسیار
*
*
اندر آن دشت پیرمردی دید
که گذشته است عمر او ز نود
دانهٔ جوز در زمین میکاشت
که به فصل بهار سبز شود
*
*
گفت کسری به پیرمرد حریص
که چرا حرص میزنی چندین؟
پایهای تو بر لب گور است
تو کنون جوز میکنی به زمین؟
*
*
جوزه ده سال عمر میخواهد
که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مرد!
گردکان کِشتنت چه کار آید؟!
*
*
مرد دهقان به شاه کسری گفت
مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
*
*
گفت انوشیروان به دهقان زه
زین حدیث خوشی که کردی یاد
چون چنین گشت شاه، گنجورش
بدرهای زر به مرد دهقان داد
*
*
گفت دهقان مرا کنون سخنیست
بو که افتد پسند و مستحسن
هیچ دهقان ز جوزبن در عمر
برنچیده است زودتر از من!
*
*
گفت کسری: زهازه ای دهقان
زین دوباره حدیث تازه و تر!
هان به پاداش این سخن بستان
از خزینه دو بدرهٔ دیگر!...
*
*
کشور آباد میشود چون شاه
با رعایا کند به مهر سلوک
خانه یغما شود ز جهل رییس
ملک ویران شود ز جور ملوک