ای مردم ایران همگی تند زبانید
خوشنطق و بیانید
این شعر از شاعر ایرانی به نقد مردم ایران و وضعیت اجتماعی-سیاسی کشور میپردازد. شاعر به طعنه میگوید که مردم ایران در سخن گفتن ماهر و چالاک هستند، اما در عمل ناتوان و بیتحرکاند. او به ضعف و بیکاری مردم اشاره میکند و از عدم همدلی و همکاری انتقاد میکند. شاعر حسرت دوران گذشته را میخورد و از مردمی که در برابر مشکلات و چالشها بیعمل ماندهاند، گلایه میکند. او بر این باور است که مردم به جای ناز و افاده، نیاز به تلاش و همبستگی دارند و باید از خواب غفلت بیدار شوند تا به سوی بهبودی حرکت کنند. در نهایت، او امید دارد که روح ملی و جوانمردی دوباره در مردم ایران زنده شود و آنها را به سمت اتحاد و کارآمدی رهبری کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای مردم ایران همگی تند زبانید
خوشنطق و بیانید
هنگام سخن گفتن برنده سنانید
بگسسته عنانید
در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید از بس که جفنگید از بس که جبانید
گفتن بلدید اما کردن نتوانید
هنگام سخن پادشه چین و ختایید
ارباب عقولید
در فلسفه اهل کره را راهنمایید
با رد و قبولید
هنگام فداکاری در زیر عبایید از بس که فضولید، از بس که جهولید
از بس چو خروس سحری هرزه درایید
گر روی زمین را همگی آب بگیرد
ای ملت هشیار
دانم که شما را همگی خواب بگیرد
ای مردم بیکار
ور این کره را دانش و آداب بگیرد براین تن بیعار، هرگز نکند کار
کی راست شود چوب اگر تاب بگیرد
گر روی زمین پر ز جدل گشته به ما چه
ملت به شما چه!
ور موقع خذلان دول گشته به ما چه
دولت به شما چه!
عالم همه پُر کید و دغل گشته به ما چه آقا به شما چه، مولا به شما چه!
ور بین دو کس رد و بدل گشته به ما چه
ما عرضه نداریم کزین جنگ عمومی
گردیم زیاده
عز و شرف افزاید بلغاری و رومی
ما باده و ساده
ما را نبود صنعتی از شهری و بومی جز کبر و مناعت، جز ناز و افاده
فریاد ازین مسکنت و ذلت و شومی
گوییم که کیخسرو ما تاخت به کلدان
در سایهٔ خورشید
گوییم که اگزرسس ما رفت به یونان
با لشکر جاوید
گوییم که بهرام درآویخت به خاقان آن یک چه بر این کرد، این یک چه از آن دید
گر بس بود این فخر به ما، وای بر ایران
گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه
جان بود به تن چه
گشتاسب سرپادشهان بود، به من چه
دندان به دهن چه
ور توسن شاپور، جهان بود به من چه شاپور چنان بود، بر کلب حسن چه
جانا، تو چه هستی؟ اگر آن بود، به من چه
ای وای دریغا که وطن مرد ندارد
کس درد ندارد
رو بین تنی اندر خور ناورد ندارد
همدرد ندارد
در خاک وطن خصم، همآورد ندارد هم جمع ندارد، هم فرد ندارد
جز دیدهٔ گریان و رخ زرد ندارد
ای مفتخوران مفتخوری تاکی وتا چند
کو حس و حمیت؟!
ای رنجبران در به دری تا کی و تا چند
بیچاره رعیت!!
ای هموطنان کینه وی تا کی و تا چند کو عرق نژادی، کو آن عصبیت
این مزرعه خشکید، خری تاکی و تا چند
خاکم به دهن ملت ایران همه شیرند
هنگام مکافات
از بهر نگهداری این خاک دلیرند
پیش صف آفات
چون جان به لب آید همه از جان شده سیرند یکباره بشویند اوراق خرافات
اوراق بشویند و بمانند و نمیرند
امیدکه جنبش کند این خون کیانی
در ملت آرین
گیرند ز سر مرد صفت تازه جوانی
چون مردم ژرمن
در ملک نگهداری و در ملک ستانی کز سطوت جمشید وز قدرت بهمن
دارند بسی بر ورق دهر نشانی