زمانه به قصد دلم بیدرنگ
گشاید ز غم تیرهای خدنگ
شاعر در این شعر از غم و درد دلش سخن میگوید. او از تیرهای غم و اندوهی که به سمتش پرتاب میشوند، صحبت میکند و احساس میکند که دیگران با بیعدالتی، او را هدف قرار دادهاند. شاعر از این بیعدالتی و ظلم مردم شکایت میکند و مانند ابر بهاری میگرید. او اظهار میکند که اشکهایش تنها نتیجه دردهایش است و این غم ناشی از زخمهای عمیق در دلش به وجود آمده است. در نهایت، او به شدت از آزار و ظلمی که از سوی دیگران متحمل شده، ناراحت است و جانش را در خطر میبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زمانه به قصد دلم بیدرنگ
گشاید ز غم تیرهای خدنگ
نشان ساخته زآن دل خونفشان
زند تیرها راست بر یک نشان
نشاند سر اندر بن یکدگر
کز آن تیرها نیزه سازد مگر
ز بیداد مردم بنالم به زار
بگریم به مانند ابر بهار
گرم خون ز مژگان ببارد رواست
کزین مردمانم به دل زخمهاست
ز مژگان گرم اشک تا دامن است
مپندار کان اشک چشم من است
بود جان شیرین من بیگمان
چکان از سر پنجهٔ مردمان