مثنویات

شمارهٔ ۷۲ - کار و عمر دراز

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

به من بر مسلم شد این نکته باز

که مردم به گیتی بماند دراز

۲

به‌شرطی کهفکرش نگیرد شتاب

مگرسوی‌آمیزش‌و خورد و خواب

۳

بباید کش از این سه فکرت برون

نباشد دگر فکرتی رهنمون

۴

چو شب از سر روز تاج افکند

خورد شام و تن در دواج افکند

۵

چو از خاوران روز شد آشکار

پی کسب روزی بچسبد به کار

۶

غم گردش ماه و سالیش نه

بجز فکر روزی خیالیش نه

۷

نه فکر بزرگی و میری کند

نه اندیشه از روز پیری کند

۸

نه او را غم حال بانو بود

که بانوی او نیز چون او بود

۹

نه در دل غم کودک بی‌زبان

که پروردگارش بود مهربان

۱۰

اگر باشد اندر هنر خبرتش

به هر کار یزدان کند نصرتش

۱۱

کند تکیهبر صنعو نیروی خوبش

بهعقلو هش و زور بازویخویش

۱۲

وگر پیشه‌ور با ترازو بود

ترازوش سرمایهٔ او بود

۱۳

بویژه که شیرین‌زبانی کند

به خلق خدا مهربانی کند

۱۴

چو شد عدل میل ترازوی او

بود میل هر مشتری سوی او

۱۵

چو نیکوسخن‌بود و حاضرجوا ب

شود بهتر از مشتری کامیاب

۱۶

وگر ترش‌رو بود و بی‌رای و هوش

بود کم خریدار و اندک‌فروش

۱۷

بداگر خرید و فروش اندکست

دو ده نیم بهتر ز یک دهیک است

۱۸

وگر کشت‌کار است و برزیگرست

مر او را زمین و زمان یاور است

۱۹

به پاییز بندد کمر استوار

برد آب و حاضر کند کشتزار

۲۰

چهار آخشیجان بود یار او

طبیعت کند سعی درکار او

۲۱

که گفتار زردشت پیغمبر است

ستون جهان مرد برزیگر است

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار