مثنویات

شمارهٔ ۶۸ - راستی

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شنیدم که شاهنشهی نقش بست

ابر خاتم خویشتن‌: «‌راست رست‌»

۲

درین باغ تا راستی‌، رسته‌ای

وگر شاخ ناراستی خسته‌ای

۳

بگو راست‌، ور بیم جان داردت

که خود راستی در امان داردت

۴

یکی روز در مکه غوغا بخاست

به کین محمد که می‌‎گفت راست

۵

به یاری رسیدش یکی رادمرد

بهچیزبش پیچید و بر دوش کرد

۶

به ره در رسیدند غوغاییان

گرفتند آن مرد را در میان

۷

بگفنند کاینچیست‌؟ گفتایننبیاست

در این پشتواره جز او هیچ نیست

۸

گزندآوران بی گزندان شدند

به‌شوخی گرفتند و خندان شدند

۹

ز راهش گذشتند و بگذشت پیر

وز آن راستگویی برست آن امیر

۱۰

نگر تا پیمبر چه گفت از خرد:

«‌بگو راست هرچند مرگ آورد»

۱۱

شنو تا بدانی که این راز چیست

که گر نشنوی بر تو باید گریست

۱۲

مگویآنچه داریبهدل راستراست

که هر راست را بازگفتن خطاست

۱۳

بسا راست کآشوب‌ها راست کرد

وزآن گفتهخصمآنچهمی‌خواست کرد

۱۴

نه هر راست را بایدت گفت تیز

نگر تا نگویی به جز راست چیز

۱۵

کجا فتنه خیزد زگفتار راست

خموشی گزیدندر آنجا رواست

۱۶

گروهی دروغی روا داشتند

به یک‌جای و آن خیر پنداشتند

۱۷

دروغی کجا سود آید از آن

به از راست کآشوب زاید از آن

۱۸

منت راست گویم که چونین دروغ

وگر سود بخشد ندارد فروغ

۱۹

ز خوبی زبان خاستن بودنی است

ولی در بدی هیچگه سود نیست

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار