مثنویات

شمارهٔ ۶۵ - فرشتهٔ عشق

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

«‌اربس‌» اندر افسانهٔ باستان

به افرشتهٔ عشق شد داستان

۲

چوگل‌روی‌و چون‌شاخهٔ گل‌برش

کمانی و تیری به چنگ اندرش

۳

شبی بود طوفنده و پر درخش

سیاهی و برف اندر آفاق پخش

۴

بناگه در خانهٔ دل زدند

به دیوانگی راه عاقل زدند

۵

دلاز جای برجست و در برگشاد

همانگه «‌اریس» اندر آن پرگشاد

۶

دو بال از تف برف گشته دژم

دو مژگان ز سرما فتاده بهم

۷

لبانش چو جزع یمانی کبود

رخانش چو پیروزهٔ نابسود

۸

ز برف و ز سرما تنی لرزدار

چو شاخ گل تازه در نوبهار

۹

به‌دل گفت در آن‌سیاهی همی

کهمهمانناخواندهخواهی همی‌؟

۱۰

بدوگفت دل کودکا! اندر آی

کهوقفاستبر دوستاناینسرای

۱۱

در این برف و سرما کجا بوده‌ای‌؟

کهناخورده‌ای چیز و ناسوده‌ای‌؟

۱۲

لبانت چو جزع یمانی چراست‌؟

رخانتچو یاقوت کانیچراست‌؟‌

۱۳

چرا مژگان را بخم کرده‌ای

چرا نرگسان را دژم کرده‌ای

۱۴

به‌دستت چرا هست تیر وکمان‌؟

بترسی مگر از بد بدگمان‌؟

۱۵

درین گفتگو تا به‌مشکو شدند

به‌نرمی درآن وبژه پستو شدند

۱۶

به‌پستویکی آتش افروخت دل

که او را برافریشته سوخت دل

۱۷

دو دستش به گرمی بر آذرگرفت

چو شد گرم‌،‌ خوش‌طبعیشدرگرفت

۱۸

کجا عشق خوش طبعی آغازدا

بلا بر دل عاشقان تازدا

۱۹

خداوند عشق آستین برکشید

« کمان را به زه کرد و اندر کشید»

۲۰

دل از شوخی عشق در تاب شد

که ناگه بر اوتیر پرتاب شد

۲۱

خدنگی چو الماس افروخته

شرارش دل مرد و زن سوخته

۲۲

خدنگی‌همه‌خواری و رنج و درد

گدازندهٔ سرزنش‌های سرد

۲۳

خدنگی همه داغ وهول وبلا

همه اشگ و بیماری و ابتلا

۲۴

خدنگ‌«‌اریس‌»‌ازکمان سرکشید

سراپای دل را به خون درکشیدا

۲۵

خدنگش‌به‌دل‌خوردوتاپرنشست

فرشته بدان خانه اندر نشست

۲۶

در آن دل مپندار پندار زشت

کهدست «‌اریس‌» اندر آنمهر کشت

۲۷

ز قلب کسان قلب شاعر جداست

دل شاعر آماج سهم خداست

۲۸

چو باشد دل شاعری سوخته

جهان گردد از شعرش افروخته

۲۹

به دل برق سوزنده دارم چه باک

اگرگفتهٔ من بود سوزناک

۳۰

دل شاعری چون دل کودکی

برنجد چو در مهرت آرد شکی

۳۱

دلشاعرانچیست؟‌ دربایژرف‌!

بر آن دمبدم برق و باران و برف

۳۲

نیاساید از برق و طوفان دمی

نه در سور و شادی‌، نه در ماتمی

۳۳

دلی با چنین کبر و پهناوری

بدست آیدت گر بدست آوری

۳۴

درآویزی از تار مویی نگون

نشانیش چون گل به زلف اندرون

۳۵

توانی در او دست یازی همی

چو طفلان بدو لعب‌بازی همی

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار