مثنویات

شمارهٔ ۵۳ - دیدار گرگ

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

در ایام پیشین به زابلستان

به کشمیر و اقطاع کابلستان

۲

به گاه سفر خواجگان بزرگ

مبارک شمردند دیدار گرگ

۳

قضا را چوگرگی رسیدی به‌را،

نمودندی از شوق بر وی نگاه

۴

همایون شمردندی آثار اوی

تفال زدندی به دیدار اوی

۵

وگر گرگ چنگال کین آختی

برو خواجه تیری نینداختی

۶

یکی مرد دانای با فر و جاه

سفر کرد و برگشت زی جایگاه

۷

بدو گفت بانو که راحت بوی

سلامت رسیدی سلامتبوی

۸

بدین خرمی باز ناید کسی

همانا به ره گرگ دیدی بسی

۹

بدو گفت دانا که در راه من

نیامد بجز فکر آگاه من

۱۰

سلامت بدان جستم از این سفر

که از دیدن گرگ کردم حذر

۱۱

به گرگ ار دوصد فالمیموندر است

ندیدن ز دیدنش میمون‌تر است

۱۲

درینقصهپندیستشیرینچو قند

کنون قصه بگذار و بَردار پند

۱۳

سفر پیشگان رنجبر مردم‌اند

که در راه و بیراه سر در گم‌اند

۱۴

بود گرگ، این مفتی و آن امیر

فلانشاهو سالار و بهمانوزیر

۱۵

به صورت مبارک‌، به کردار شوم

به کشی طاوس و زشتی بوم

۱۶

سر ره بهمردم بگیرند تفت

کشیدهرده شش‌ششو هفت‌هفت

۱۷

ربایند از آن قوم‌، بی‌واهمه

گهی جان و گه مال و گاهی رمه

۱۸

ولی قوم جویند از آنان بهی

مبارک شمارندشان ز ابلهی

۱۹

نیاز آورند و نیایش کنند

نماز آورند و ستایش کنند

۲۰

چو طفلان بخندند بر رویشان

دوند از سر کودکی سویشان

۲۱

گهی دست بوسند و زاری کنند

گهی دست گیرند و یاری کنند

۲۲

هر آن چیز یابند با نان دهند

گه صلحنان‌، روز کین جان‌دهند

۲۳

به اغوای گرگان سترگی کنند

بهجان همافتند و گرگی کنند

۲۴

به پاس بزرگان بکوشند و بس

بهمیدان سپاهی‌، بهایوان عسس

۲۵

بهتعظیمگرگان، بز و کیش و میش

میان رمه از هم افتند پیش

۲۶

ز هم جسته پیشی و کوشش کنند

به پیرامن گرک جوشش کنند

۲۷

گهی شیر بخشند و گه روغنش

ز کرکینه پوشند گرگین تنش

۲۸

وگر اشتهایش بجنبد دگر

دهندش دل و دنبه و ران و سر

۲۹

وز بنِ زشت‌پندار و وهم بزرگ

غمین گوسفند است و خوشنود گرگ

۳۰

ولی مرد دانا کشد کینشان

نبیند به دیدار ننگینشان

۳۱

که ناید ازین بدسگالان بهی

نباشد به دیدارشان فرهی

۳۲

کسی عافیت را سزاوار شد

که از میر و سالار بیزار شد

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار