مثنویات

شمارهٔ ۳۸ - بیم از بحران

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

پادشاهی را یکی دستور بود

کز خط نعمت‌شناسی دور بود

۲

در سیاست خاطری آگاه داشت

لیک با بدخواه خسرو راه داشت

۳

بود چندانعاصیو بیگانه‌دوست

کشنبود از خلقجز بیگانه‌، دوست

۴

او به‌ظاهرکدخدای خانه بود

لیک در آن خانه خود بیگانه بود

۵

تا ز هر سو دشمنان ره یافتند

سوی دارالملک شه بشتافتند

۶

خلق غوغاها نمودند از بلاد

گوش شه بشنود غوغای عباد

۷

خواست تا کیفر دهد بدخواه را

آن وزیر عاصی گمراه را

۸

مر وزبران دگر را پیش خواند

داستان‌ها زان خیانت‌کیش راند

۹

گفتخود دانید کایندستور کیست

با وجودشملکرا دستور چیست

۱۰

در شمال ملک غوغا کرده است

در جنوبش فتنه برپا کرده است

۱۱

مشرق از او زیر و بالا گشته است

خاک مغربرا به خونآغشتهاست

۱۲

این شنیدستم که دستوران هله

متفق هستند در هر مسأله

۱۳

لیک یاری در خیانت نیک نیست

یار خائن با دلت نزدیک نیست

۱۴

در نکویی اتفاق مهتران

نیست جز نیکی به‌جای کهتران

۱۵

لیکدر زشتی خلاف است اتفاق

در خیانت اختلاف است اتفاق

۱۶

چون که دستوران «‌دارا» در بدی

متفق گشتند از نابخردی

۱۷

خسرو ایران به خون اندر تپید

کشور ایران به بدخواهان رسید

۱۸

متفق گردید با وجدانتان

تا بیاساید ز زحمت جانتان

۱۹

اتفاق آرید تا من پر زنم

بر وزبر زشتخو اخگر زنم

۲۰

جمله گفتند این حکایت نیک بود

هرچه گفتی با خرد نزدیک بود

۲۱

جمله هم‌رائیم اندر طرد او

هرچهمی‌خواهیبکندر خورد او

۲۲

روز دیگر شه به مجلس بار داد

همگنان را رخصت احضار داد

۲۳

خواستچوندستور را نزدیک خویش

آن وزیران جملگی رفتند پیش

۲۴

سینه‌ها از بد دلی انباشته

وسوسهٔ بدخواه در دل کاشته

۲۵

یاوران آن وزیر حیله گر

کرده تلقین بر وزیران دگر

۲۶

که نگهبانی این‌یک با شماست

ور نهما را از شما بس شکوه‌هاست

۲۷

متفق گردید با هم تا شما

هفت تن باشید اندر یک ردا

۲۸

چون دراین‌غوغا ملک‌رایارنیست

نیز کس را با وزارت کار نیست

۲۹

بیم بحرانش چنان کوبد به خشم

که بپوشد از گناه جمله چشم

۳۰

هفتتن را هفت ره تحسین کند

وز پس تحسینشان تمکین کند

۳۱

الغرضچوندید خسرو سوی‌شان

راز پنهان را بخواند از رویشان

۳۲

گفتهانآنمردکمجرم کجاست‌؟

آن خیانت‌پیشهٔ مبرم کجاست‌؟

۳۳

جمله گفتند ای ملک ما حاضریم

مظلمهٔ او را به گردن می‌بریم

۳۴

گوش سلطان زین سخنپرزنگ شد

سینه‌اش از بیم بحران تنگ شد

۳۵

بستهشد عزمملکرا چشمو گوش

خوفو رعبآمد بهجایعقلو هوش

۳۶

کانچنانش داده بودندی وعید

که دلش از نام بحران می‌تپید

۳۷

زینسبب برجستو دامن برفشاند

دید ه گریان‌سوی قصرخویش‌راند

۳۸

خادمیبودشبه درگه، گفت‌:‌ چیست

گریه و بیچارگی از دست کیست‌؟‌!

۳۹

گفت دستوران خیانت می‌کنند

نفع دشمن را ضمانت می‌کنند

۴۰

خواهم ار دست یکی کوته کنم

صحبت بحران بلرزاند تنم

۴۱

گفتبحرانرا ندانستم کهچیست

هممگر بحرانز بدخواهان یکی‌ست‌؟‌!

۴۲

گفت بحراننیستجز لختیدرنگ

که از آن بدخواه گردد تیز چنگ

۴۳

گفت خادم آه این نیرنگ چیست

قصهٔ بحرانو قهر و جنگ چیست‌؟‌!

۴۴

دشمنانتروز و شب گرم وصول

ز ارتباط این وزیر بلفضول

۴۵

آن وزیران دگر شنگول او

آب غفلت خورده ازکشکول او

۴۶

هرچه این حالت بماند مستمر

دشمن اندر کارها گردد مصر

۴۷

بیم از این بحران مکن ای دادگر

داری ار بیمی ز بحران دگر

۴۸

زان که آشوبی دگر اندرپی است

کاین خرابی‌ها جلودار وی است

۴۹

هرچهخواهند اینوزیرانمی‌کنند

چون‌ «چرا؟» گویی ز بحران دم زنند

۵۰

این‌خود از بحران‌بسیهایل‌تر است

این‌چنین‌حالت بلای کشور است

۵۱

این بلا را گر برون باید نمود

کار فردا را کنون باید نمود

۵۲

سیل را ز اول توان بستن به بیل

چون فزون‌تر شد بغلطد ژنده‌پیل

۵۳

این شنیدستم که شه بیدار شد

وز نعیم ملک برخوردار شد

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار