مثنویات

شمارهٔ ۳۴ - بی خبری‌!

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

گر بدانم که جهان دگری است

وز پس مرگ همانا خبری است

۲

ننهم دل به هوا و هوسی

وندر این نشئه نمانم نفسی

۳

ای دریغا که بشر کور و کرست

وز سرانجام جهان بی‌خبرست

۴

کاش بودی پس مردن چیزی

حشری و نشری و رستاخیزی

۵

پس این قافله جز گردی نیست

بدتر از بی‌خبری دردی نیست

۶

مخبران را ز دلیل امساکست

گفته‌های همه شبهت ناکست

۷

آن که خود نیست ز مشهود آگاه

کی به اسرار نهان جوید راه‌؟

۸

انبیا حرف حکیمانه زدند

وز پی نظم جهان چانه زدند

۹

حکما راستدرین بحث‌، خلاف

نسزد کرد چنین کعبه طواف

۱۰

عارفانی که ز راز آگاهند

جملگی محو فنا فی الله‌اند

۱۱

همه گویندکه بی‌چون و چرا

نیست موجود دگر غیر خدا

۱۲

آدمی جزء وجود ازلست

چون وجود ازلی لم‌یزل است

۱۳

روح یک روح و صور بی‌پایان

وین بدن‌ها همهزنده‌است به‌جان

۱۴

قطره‌ای آب ز دریا بگسست

عاقبت نیز به دریا پیوست

۱۵

می‌رسند از دو ره خم در خم

شیخ اشراق و «‌انشتین‌» بهم

۱۶

تازه‌، این فاتحهٔ بی‌خبری است

تازه‌، باز اول کوری و کری است

۱۷

من نیم این بدن پر خط و خال

کیستم من‌؟ خرد و عشق و خیال

۱۸

قوهٔ حافظه با این ابزار

می کند کار به لیل و به نهار

۱۹

گرم سیرست درین دهر سپنج

می‌برد لذت و می‌بیند رنج

۲۰

من خود این مشگ پر از باد نیم

من به جز حافظه و یاد نیم

۲۱

گر بود زنده و گر مرده تنم

تاکه این حافظه باقی است‌، منم

۲۲

وگر این حافظه از تن برود

من و مایی زتو و من برود

۲۳

گر رود حافظه بیرون از سر

نتوان گفت که باقی است بشر

۲۴

شکندارم کهقدیمی است وجود

تا ابد نیز نگردد نابود

۲۵

گاه پروانه و گه شمع شود

گه پراکنده‌، گهی جمع شود

۲۶

لیکناین‌ «‌من‌» که بود طفل حیات

یعنی این حافظه و ادراکات

۲۷

کر به یک عارضه شد دور از تن

نیست باقی من و شخصیت من

۲۸

و گر این روح بقایی دارد

وین سخن راه به جایی دارد

۲۹

همچنان کز رحم آمد بیرون

چون ازین نشاه قدم زد بیرون

۳۰

شعلهٔ حافظه خاموش شود

وانچه دیده است فراموش شود

۳۱

زندگی‌حاصل این آب و هواست

منحصر درکرهٔ کوچک ماست

۳۲

زندگانی ز تصادف زاده

واتفاقی است شگرف افتاده

۳۳

نیست روشن که در اقمار دگر

زین تصادف شده باشند خبر

۳۴

اولی داشته بی‌چون و چرا

لاجرم خاتمتی هست ورا

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار