سحرگه به راهی یکی پیر دیدم
سوی خاک خم گشته از ناتوانی
در سحرگاه، پیرمردی را دیدم که به دلیل ناتوانی به زمین خم شده بود. از او پرسیدم چه چیزی را در این راه گم کرده است و او فقط گفت: «جوانی، جوانی، جوانی».
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سحرگه به راهی یکی پیر دیدم
سوی خاک خم گشته از ناتوانی
بگفتم چه گم کردهای اندرین ره؟
بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی