غرٌنده و سهمناک و توفنده
بر دشت گذشت تند طوفانی
در این شعر، طوفانی تند به دشت میگذرد و تخم بنفشهای را به سوی بستان میافکند. با تابش آفتاب و بارانی که بر روی آن میریزد، بنفشه زنده میشود و شروع به رشد میکند. بنفشهای زیبا با چشمان کبود و چهره نیلی به وجود میآید و در میان گلها بر تختی نشسته و خود را مانند یک پادشاه احساس میکند. اما بنفشه دیگر، که به عنوان یک کشاورز ساده است، از دیدن او متعجب و خجل میشود، چون متوجه میشود که او نیز از همان نوع است اما مقامش متفاوت است. او به یاد میآورد که نیای او نیز روزگاری به زیبایی خاصی دست یافته بوده و در نهایت به تأثیر محیط و تربیت بر شخصیت میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غرٌنده و سهمناک و توفنده
بر دشت گذشت تند طوفانی
تخمی زبنفشه برگرفت از دشت
وافکند ورا به طرف بستانی
بر بستر وی بتافت خورشیدی
بر مدفن وی چکید بارانی
شد زنده و ریشه داد و ساق آورد
وز ساق دمید سبز پیکانی
بشکفت کبودچشم و نیلیچهر
لاغر تنی و ضعیف ستخوانی
اینسو نگرست، دید بنشسته
بر تخت بنفشهای چو سلطانی
فربه بری و گشاده رخساری
خندان لبی و سپید دندانی
بنهاده به فرق بر مهین تاجی
گسترده به مرز بر تنکخوانی
خم گشت و خجل، بنفشه بری
چون در بر پادشاه دهقانی
حیرتزده گشت و گفت کز یک جنس
چون خاسته صعوهای و ترلانی
شهری بچه دید خجلت او را
کافتاده بهدست بوستانبانی
بوده است نیای من یکی چون تو
زاینگونه به ما سری و سامانی
اقلیم و غذا و تربیت، داده است
زاین گونه به ما سری و سامانی
تأثیر مربی طبیعی را
بهتر ز من وتو نیست برهانی