قطعات

شمارهٔ ۱۷۰ - آرزوی محال

سرودهٔ ملک‌الشعرا بهار
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

گر به آزادی زبان بودی

کار آزادگان روان بودی

۲

وگر این سفلگی سخن گفتی

مردم سفله بی‌نشان بودی

۳

چه شدی فضل اگر بدی ارزان

چه شدی جهل اگر گران بودی

۴

چه شدی گر حقایق پنهان

بر خلق جهان عیان بودی

۵

تا که نادان ز جهل و تیرهدلیش

شرمگین پیش این و آن بودی

۶

چه شدی گر دل خردمندان

ایمن از محنت زمان بودی

۷

گر ز دانش کسی بلند شدی

سر دانا بر آسمان بودی

۸

وگر آزادگی فزودی عمر

مرد آزاده جاودان بودی

۹

کاش اخلاق خلق را هر سال

پرسش و فحص و امتحان بودی

۱۰

آن که را خوی خوب راهبر است

به کفش سر خط امان بودی

۱۱

وان که را خوی بد سرشته به طبع

بر جبینش یکی نشان بودی

۱۲

کاش نفس پلید بهتان‌بند

چون سگان از پی‌ش دوان بودی

۱۳

یا ستمکاره بر مثال گراز

رُسته دونابش از دهان بودی

بازگشت به سروده‌های ملک‌الشعرا بهار