گر هیچ دلم راز به یاران بگشودی
مردم زتهیدستی من واقف بودی
این شعر دربارهی احساس تنهایی و غم شاعری است که نمیخواهد رازهای قلبیاش را با دیگران در میان بگذارد. او احساس میکند اگر به دوستانش بگوید که در چه وضعیتی قرار دارد، آنها متوجه تنگدستیاش خواهند شد. شاعر میگوید که تلاش کرده مستقل و بینیاز باشد، اما این کار باعث شده که غمم بیشتر شود. او نیز از نگاه مثبت دیگران به خود شرمنده است و میگوید کسی از او جز با مدارا و نیکویی سخن نمیگوید. در پایان اشاره میکند که اگر حتی به دنبال مال میرفت، باز هم بسیاری از ثروتها به او ارائه میشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر هیچ دلم راز به یاران بگشودی
مردم زتهیدستی من واقف بودی
استغنا جستم من و مستغنی گشتند
ورنه غم من بر غم یاران بفزودی
شرم آبروی بنده نگهداشتی و کس
از من سخنی جز به مدارا نشنودی
ور روی بیفکندی اندر طلب مال
بس مالفراوان که به من روی نمودی