گفتم به دل چرا طربت شد بدل به غم
گفتا پس از صبوریم از دل طرب مخواه
در این گفتگو شاعر با دل خود صحبت میکند و از علت غم و اندوهش سوال میکند. دل پاسخ میدهد که پس از صبر و شکیبایی، نباید انتظار شادی و طرب داشت، و از درد و رنج تنها خبر میدهد. شاعر همچنین درباره روزگار، ادب، و امیدها سوال میکند، و دل به او میگوید که در این موارد نیز تنها رنج و درد را تجربه خواهد کرد. در نهایت، دل به این نکته اشاره میکند که تنها حقیقت و راستگویی دوستی حقیقی هستند و برای دستیابی به کمک در حشر تنها باید به پیامبر اسلام و خاندان او متوسل شد. در پایان، شاعر به یادآوری میپردازد که از دل طرب و شادمانی دیگری نباید توقع داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم به دل چرا طربت شد بدل به غم
گفتا پس از صبوریم از دل طرب مخواه
گفتم چه خواهی از دل و جان بعد او بگوی
گفتا ز جان و دل، جز رنج و تعب مخواه
گفتم سبب چه شد که به غم مبتلا شدی
گفتا خدای داند از من سبب مخواه
گفتم که چرخ، قامت من چنبری نمود
گفتا ز چرخ غیر جفا و کرب مخواه
گفتم ز روزگار چه باید امید داشت
گفتا دگر ز شاخ صنوبر رطب مخواه
گفتم مگر به فضل و ادب آفتی رسید
گفتا دگر نشانه ز فضل و ادب مخواه
گفتم مگر نیارد روز و شبش نظیر
گفتا دگر نظیر وی از روز و شب مخواه
گفتم مگر خرد را خوشیده بوستان
گفتا ز بوستان خرد جز حطب مخواه
گفتم چگونه او ملک آمد به شاعران
گفتا به جز حقیقت از این لقب مخواه
گفتم مگر که مادح سلطان دین رضاست
گفتا بلی بغیر ویش منتسب مخواه
گفتم که دستگیر وی آیا به حشر کیست
گفتا جز از محمد و آل این طلب مخواه
گفتم که مصرعی پی تاریخ او بگوی
گفتا: «پساز صبوریم از دل طرب مخواه»