من با تو حق صحبت دیرینه داشتم
گنجی نهان ز مهر تو در سینه داشتم
شاعر در این متن درباره رابطهاش با شخصی به نام "خواجه" صحبت میکند و از محبت و دوستیاش نسبت به او سخن میگوید. او بیان میکند که در کنار خواجه در خوشی و ناخوشی، و در زمانهای مختلف، همیشه همراه بوده است. شاعر همچنین به صداقت و روشندلیاش در برابر خواجه اشاره میکند و میگوید که با دوستانش کینهای نداشته است، اما از دشمنان خواجه جفا دیده است. او تأکید میکند که نیایش و غمخواریاش فقط برای خدمت به خواجه بوده و هر گونه تمایلش به حضور در مجالس یا کابینه به خاطر او بوده است. در پایان، شاعر از فریب دشمنان و حاسدان صحبت میکند که برخلاف خواجه به او زیان رساندهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من با تو حق صحبت دیرینه داشتم
گنجی نهان ز مهر تو در سینه داشتم
با دوستان خواجه مرا بود دوستی
وز دشمنان خواجه به دل کینه داشتم
در شادی و مصیبت و در عزل و در عمل
با خواجه حشر شنبه و آدینه داشتم
روشندل و موافق و یکروی و راستگوی
در محضر تو صورت آئینه داشتم
از دشمنان خواجه کشیدم جفا، ولی
با دوستان خواجه حسابی نداشتم
تنها برای خدمت و غمخواری تو بود
گر رغبتی به شرکت کابینه داشتم
خوردی فریب حاسد و دیوانه و سفیه
کز هر سه برخلاف تو پیشینه داشتم