خواجهٔ فرخ سیر محمد دانش
ای که سخن گستری و دانشپرور
این متن شعر است که به تمجید از سخنوری و دانش گوهرانگیز خواجه فرخ سیر محمد دانش پرداخته و او را برتر از دیگر سخنسنجان معرفی میکند. شاعر از رنج و غم ناشی از فوت همسر خواجه صحبت میکند و بیان میکند که در آن زمان خود بیماری داشته و نمیتوانسته همراهی کند. همچنین به مراسمهای شاد و سرور اشاره میکند که نباید به غم و اندوه آلوده شوند، و در نهایت به این نکته میپردازد که زندگی پر از وهم و زوال است و شادی از غم ارزش بیشتری دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خواجهٔ فرخ سیر محمد دانش
ای که سخن گستری و دانشپرور
نثر تو چون بر صحیفه خامهٔ بهزاد
نظم تو چون در قنینه بادهٔ خلر
چون تو ندیدم سخنوری به فصاحت
دیده و سنجیدهام هزار سخنور
همسر رنجم از آن که خاطر پاکت
رنجه شد از مرگ ناگهانی همسر
بود معزای آن کریمهٔ مغفور
پر ز خلایق بسان عرصهٔ محشر
آه و دریغا که من در آن شب و آن روز
بودم رنجور و اوفتاده به بستر
کاش که سر برنکردمی و ندیدی
خاطر آن خواجه را ملول و مکدر
دیدن یاران خوشست لیک به شادی
نه بغمان کرده هر دو گونه معصفر
کار قضا بود شاد زی و مخور غم
هل که بداندیش تو بود به غم اندر
بزم بیارای از دو آتش سوزان
ایدون کاندر رسید لشکر آذر
آن یک در مرزغن چو گونهٔ معشوق
وان دگر اندر بلور چون لب دلبر
زخمه شهنازی و نوای قمر خواه
وان سخنان کز بهار دارند از بر
گاه بنوشند و گاه پای بکوبند
گاه ز بوسه دهند قند مکرر
گفت حکیمی جهان سراسر وهم است
گفت آن دیگر که بودنی است سراسر
گر همگی بودنیاست غم نکند سود
ور همه وهماستباز شادی خوشتر