بهر بهار بازو و کون و کفل نماند
کز سیل «استرپتومیسین» دشت و تل نماند
در این شعر، شاعر به ناامیدی و ناکامی در زندگی اشاره میکند. او بیان میکند که در بهار، چیزی از زیباییها و نعمتها باقی نمانده و همه چیز تحت تأثیر مشکلات و ناملایمات قرار گرفته است. به رغم تلاشها برای پیشرفت و بهبود وضعیت، چیزی جز تلفات و زخمها به جا نمانده است. شاعر همچنین به نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی اشاره میکند و میگوید که در میان فقیران، وضعیت او و دیگران حتی بدتر از دولت نیز هست. در نهایت، آنچه از تلاشهایشان نصیبشان شده، فقط جراحات و حسرتهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بهر بهار بازو و کون و کفل نماند
کز سیل «استرپتومیسین» دشت و تل نماند
گیرم که خواستند رهی را عمل کنند
باقی تنی به جا ز برای عمل نماند
باید خرید هر گرمی بیست سی فرانک
بایع فرنگی است و مجال جدل نماند
پولی که بود خرج عروسی سینه شد
چیزی پی هزینهٔ ماه عسل نماند
دولت فقیر و ما همه از او فقیرتر
نقدی به جا ز غارت دزد و دغل نماند
هرکس برای خویش کلاهی تهیه دید
بهر حقیر جز سر سخت کچل نماند
یاران به ملک و مال رسیدند و بهر ما
جز زخم سینه حاصل سعی و عمل نماند